Deniz
 
 
ارسال: شنبه 8 اسفند 1388 ساعت 18:56
 
   
 
ماده ی وجود زن،کند و کاوی در ذات زنانه

تو شرایطی که کامپیوتر و اینترنت وارد زندگی ما شده زمان کمتری رو به خوندن کتاب اختصاص میدیم!
این کتاب(ماده ی وجود زن)رو کتابی مفید میدونم که لازمه همه(نه فقط خانومها)بخونن اما چون هر کسی به دلیلی از خوندن صرف نظر میکنه خواستم تا اینجا فصل هایی از کتاب رو بنویسم تا همه بخونن و کمی عمیقتر فکر کنن!!!
این کتاب احتیاج داره تا خواننده های با ظرفیتی داشته باشه!!مطالبی که نوشته میشه خیلی رک و بی پرده ذات زنانه رو بیان میکنه!!
در ابتدا مقدمه ی نویسنده در مورد این کتاب رو مینویسم،اگر با توجه به مورد اشاره شده(دریده گویی)مشکلی از طرف مدیر سایت وجود نداشت و تایید شد قسمت هایی رو برای مطالعه میذارم.

این کتاب سنتز سه سال دیالوگ بالاوقفه بین یک مرد و یک زن میباشد و بدین لحاظ اثری سقراطی یعنی دیالکتیکی محسوب میشود این یک دیالکتیک رئالیستی(و نه فلسفی)و تمام عیار است زیرا رابطه ای دیالکتیکی تر از رابطه ی زن و مرد وجود ندارد.بنا بر این حقایق و نظریات این کتاب نه مردانه است و نه زنانه بلکه کاملا انسانی و حق جویانه میباشد و بایستی شدیدا مراقب بود برداشتی هیچ انگارانه نشود هرچند که رسم است که از هر نظری که بلافاصله یک کلیشه اخلاقی صادر نشود نیهیلیستی محسوب گردد بخصوص اثری که ذات عواطف بشری را که مهدش رابطه ی زن و مرد است مد نظر قرار داده و هسته مرکزی اخلاق را شکافته است.
از جمله انتقاداتی که حتما در راس همه انتقادات دیگر بر این کتاب وارد خواهد شد"دریده گویی"میباشد.به هر حال هر حقیقتی بدون دریدن بسیاری از "حیاهای جاهلانه"قادر به ظهور نخواهد بود مخصوصا که رسانه های ماهواره ای و ایتنترنتی دیگر جایی برای حیای سنتی باقی نگذاشته اند و نیز اینکه یه اثر علمی همچون تشریح یک جسد عمل میکند و اینکه اصولا علم بی حیاست ولی انسان "حق جو"که در سیطره ی همه جانبه ب علم زندگی میکند مجبور است این"ظرفیت"را داشته باشد که در بطن بی حیایی علم،حیایی "فوق علمی"بیابد وگرنه محکوم به پوچی است.(دکتر پوران میرشاهی)


ویرایش توسط Deniz - یکشنبه 9 اسفند 1388 ساعت 17:13


 
     
 

Deniz
 
 
ارسال: یکشنبه 9 اسفند 1388 ساعت 16:06
 
   
 
اول از همه اینکه دوستان لطف کنن ضمن اینکه مطالب رو میخونن نظر موافق یا مخالفشونو بگن تا همگی یه چیزی یاد بگیریم!
دوم اینکه من پاراگراف های مفید تر رو انتخاب میکنم و مینویسم و اگه کسی دوست داشت میتونه کتاب رو تهیه و از همه ی مطالب استفاده کنه.

فصل یک:احساس وجود
"بی شک تمامی تلاش های انسان در طول زندگی به این هدف است که"بودن"خویش را به اثبات برساند نخست برای خودش و اگر نشد برای دیگران.بنظر می رسد که انسان هیچگاه خود را "بود"نمی یابد و باید بودن را بدست آورد.هر فردی با روش خاص خود تلاش میکند و اگر "بودن"را مترادف "وجود داشتن"بدانیم گویی هر انسانی از همان ابتدا موجودیتی در خود نمی یابد و تمامی تلاش هایش برای یافتن چنین احساسی است.
این حقیقت قابل انکار نیست که تحت الشعاع نگاه"بودن"است که "نابودن"درک وباور و حس میشود.این نگاه کجاست؟مطمئنا ما در پشت آسمان هفتم به دنبال چنین نگاهی نخواهیم بود.این نگاه در اطراف ما و بسیار نزدیک به ما خواهد بود.هر نگاهی از هر انسان یا حیوان و یا اشیا می تواند "نابودن"را به انسان اعلام کند.که مطمئنا شدیدترین باور در رابطه ی با انسان دیگری ایجاد میشود.
و اگر "نگاه"این آگاهی را محسوس میکند بدون شک هر چه نگاهی عمیق تر و شدیدتر باشد عمق و شدت این باور بیشتر است و شدیدتر و عمیق ترین نگاه،نگاهعاشق است بهمعشوق.به همین سبب است که محبوب بودن و معشوق بودن آرمان ذاتی هر انسانی است.انسان به میزانی که محبوب و معشوق است احساس وجود میکند و موجودیت خویش را باور میکند.باور اینکه وجود او "بودن" و "نابودن" او برای حداقل یک نفر متفاوت است.
پس این عشقاست که انسان را به باور "بودن"میرساند و به او احساس وجود میبخشد.میدانیم که در اکثریت موارد این مرد است که عاشق میشود و بسیار به ندرت اتفاق می افتد که زن عاشق شود بلکه زن ذاتا و اکثرا عاشق عشق مرد نسبت به خویش است نه عاشق خود مرد.
مرد به چه چیز زن عاشق میشود؟خداوند در ذات زنانه چه چیزی قرار داده است که مورد پرستش مرد قرار میگیرد؟زن در جوهره ی خلقت خویش در عشق غرق است و عشق خصلت طبیعی و عادت اوست،اما عاشق شدن برای مرد همواره یک عارضه یا وارده و حادثه است.گویی مرد،عاشق عشق در زن میشود و اگر عشق همان خدا که گوهره ی وجود است باشد پس مرد عاشق عشقی که خداوند در ذات زنانه قرار داده میشود و گوهره ی وجود را در عشق به زن می یابد.مرد در عشق به زن ذاتا و ناخودآگاه عاشق پروردگار میشود و بدین سبب است که مردان عاشق، امیال و کرداری بسیار مومنانه و پرهیزکارانه و ایثارگرانه دارند.مرد از زن زاده میشود و زن مرد را در رحم خویش خلق میکند،میزایاند و رزق میدهد و حراست میکند.پس پرستش مرد نسبت به زن همان پرستش نسبت به خداست.
اما زن چگونه به عشق که جوهره ی "بودن"در هر بشری است و در ذات وی نهفته است دست می یابد؟با اینکه عشق،هویت طبیعی زن است و قدیمی ترین عادت او،درست به همین دلیل نسبت به آن کور و غافل است و فقط در رابطه با مردی که کمابیش عاشق وی باشد به خود می آید و به ناگاه خود را نیز عاشق می یابد.


 
     
 

Deniz
 
 
ارسال: یکشنبه 9 اسفند 1388 ساعت 16:26
 
   
 
پس مرد آیینه ی عشق نمایی زن است و هویت عاشقانه را در زن بیدار میکند و این عرصه ی به خود آیی زن می باشد که اگر بر مدار اخلاق و حق شناسی و معرفت قرار گیرد موجب رشد و سعادت و هدایت اوست،در غیر اینصورت موجب فلاکت وی است که همان عرصه ی ناز و کتمان و تجارت عاشقانهاست.
زن به میزانی که تسلیم اراده ی مرد عاشق میشود و از امیال خود برای او میگذرد به عرصه ی عشق وارد میشود و زنی که عشق مرد به خویش را بازیچه ی هوس های خود قرار می دهد و از آن جهت سلطه و برتری نسبت به مرد استفاده میکند در واقع به خود خیانت کرده و نهایتا هم عشق مرد را از دست میدهد و هم خود را به تباهی و فساد میکشاند که امروزه ما شاهد چنین معامله ی رذیلانه ای می باشیم.زن عاشق عشق مرد به خویش است و زنی که گمان میکند باطنازی و عشوه گرینگاه ها و پرستش بیشتری را به خود جلب کرده پس موجودیت بیشتری را احساس خواهد کرد،در اشتباه است.
تمامی تلاش های انسان در طول زندگی هدفی جز این ندارد که حداقل یک نفر قلبا او را دوست بدارد و در این عشق است که احساس وجود میکند.چنین احساسی در ذات زنانه قرار دارد اما مرد با تلاش باید به چنین احساسی از وجود دست یابد.زن به خودی خود در ذات خود"بوده"است این مرد است که باید "بودن"خویش را به اثبات رساند و تمامی تلاش های مرد از هر گونه:علمی،اجتماعی،سیاسی،فنی،دینی،اقتصادی و....هدفی جز یافتن چنین حسیندارد و اگر در طول تاریخ زن در تمامی زمینه ها نقش کمرنگی داشته و چه بسا اصلا نداشته است به همین دلیل است و اگر زن امروز مانند مرد در پی اثبات خویش بر آمده به دلیل بیگانگی وی از هویت ذاتی خویش است و بدلیل مردوار شدن او میباشد که او نیز برای یافتن حس وجود به بیرون از خانه رفته و آنجا به جستجوی "بودن"برآمده است:آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد!


 
     
 

Deniz
 
 
ارسال: یکشنبه 9 اسفند 1388 ساعت 16:42
 
   
 
زن همچون خاک است.تن زن همانقدر که مرد را میزایاند به همان میزان قبرستانی است که مرد در آن مدفون میشود.مردی که تن زن را یعنی خاک خود را نفرین کند و تحقیر نماید،تن زن نیز از او انتقام میستاند و او را در خود محبوس میکند و این سرنوشت تمامی مردان متکبر میباشد که از تن زن رهایی ندارند.تن زن مانند خاک از منکران خود انتقام میستاند از کافران و آنان را در سکوت و خموشی یکبار دیگر به خود باز می گرداند.این قانون شامل حال خود زن نیز میباشد.زنانی که تن خویش را حقیر میدانند و احساس میکنند مورد ظلمی ابدی به واسطه ی چنین خلقتی قرار گرفته اند در تن خویش مدفون میگردند و تباه میگردند و چه بسا این تباهی بسیار شدیدتر از تباهی مردان است چون اگر مردان تن زن را تحقیر میکنند تن دیگری را تحقیر کرده اند انا زن با تحقیر تن خود،خود را تحقیر کرده و این عذابی بس هولناکتر به همراه دارد.
زن با تحقیر تن خویش همچون مرد،خالق خویش و ماده ی خویش را تحقیر کرده است.پس اگر زن امروز تباه شده تر از مرد میباشد بواسطه ی کفران عظیم تری است که در مقایسه با مرد کرده است.به میزانی که زن تن خود را یعنیزنانگی،مادریت و همسریت خود را یعنی بکارت،قاعدگی،بارداری و شیر دادن و خانه داری را حقارت می داند و ظلمی به خویشتن،به همان میزان بازیچه ی دست مردان میگردد و به جنون مردوار شدن مبتلا میگردد و بازیچه ی هوس های مردانه شده و از این طریق است که او به گونه ای دیگر اسیر تن خود میشود و تنش تباه کننده تمامیت وجودش میگردد.


 
     
 

Deniz
 
 
ارسال: دوشنبه 10 اسفند 1388 ساعت 16:02
 
   
 
هنگامی که از شرایط سخن میگوییم منظور جبرهایی است که انسان در ایجادآن هیچ نقشی نداشته است که جبر جنسیت مهمترین این جبرهاست.
به نظر میرسد انسان مجبور به سرنوشت خویش است و اختیاری ندارد.مرد در عاشقیت و فاعلیت و زن در معشوقیت و مفعولیت مجبور است و زمانیکه هر دو به نوعی بخواهند بر این جبر فائق آیند گویی خداوند از انها انتقام میستاند و هر دو را به نوعی برزخ و تباهی خاص نسبت به یکدیگر مبتلا میسازد.زن امروز بدلیل شرایطی که در ان زیست میکند عاشق و فاعل شده است.زن در معشوقیت خویش نه تنها موجودیتی نیافت بلکه چنین احساس کرد که مبدل به شئی شده که مرد مالک آن است و به همین دست به کار شد و زن امروز حاصل همان کاری است که زن دیروز آغاز کرده بود.پس زن امروز حاصل شرایط مدرنیسم است.
عاشقیت و معشوقیت گویی هیچکدام بدون معرفت و آگاهی بر آن برای انسان موجودیتی حاصل نمیکند.زن دیروز در معشوقیت و انفعال خود را تباه شده میدید و زن امروز در فاعلیت و عاشقیت.زن دیروز خود را تباه شده یبکارت،قاعدگی و شیر دادن و خانه داری میدانست و زن امروز خود را تباه شده ی آزادی سکسیخود میداند.


 
     
 

Deniz
 
 
ارسال: دوشنبه 10 اسفند 1388 ساعت 16:27
 
   
 
عشق یا برابری:
تلاش انسان برای اثبات هر امری برای دیگران نشانگر عدم ان است.انسان به میزانی که عقل ندارد عقل نمایی میکند،به میزانیکه عشق ندارد عشق نمایی میکند،به میزانی که متکبر است تواضع نمایی میکند و به میزانی که دین ندارد دین نمایی میکند....و به میزانیکه در خود وجودی احساس نمیکند موجودیت نمایی میکند و به میزانی که بی خود است خود نمایی میکند.
پس اگر تمامی تلاش های اجتماعی فرهنگی سیاسی اقتصادی هنری علمی دینی را از بشر حذف کنیم چه باقی می ماند؟
چه بسا تصور چنین انسانی در تمدن امروز سخت است چون بی شک تمدن امروز و هر چه در ان است حاصل همین تلاشهاست و بی سبب نیست که بیشترین شعار رایج در این تمدن،شعار عشق است،یعنی عشق نمایی..!!همه در پی محبوب شدن!!
هر چه که انسان در دلش عشق کمتری می یابد بر تلاش های بیرونی خود می افزاید تا عشق را در بیرون به دست آورد!!
بسیاری از تلاش های بشر در واقع تلاشی مذبوحانه و نمایش محبت است نه خود محبت.پس مقایسه رفتار و کردار چنین انسانی با دیگران قیاسی بس غلط است.آنچه کهامروز عشق نامیده میشود عمدتا دلالی محبت است و لذا محتاج"بازار آزاد"است:آزادی بی قید و شرط!!
به همان میزان که او محبت را به عنوان کالا بکار نمیبرد محبوب میشود و این همان معشوقیتی است که معنایی به جز "بودن"ندارد.در اینجا عاشقیت و معشوقیت قابل تفکیک نمی باشد.بشدتی که فردی خود را زیر پا میگذارد تا به دیگری بپردازد محبوب می شود و این همان موجودیتی است که در نگاه بیرون چیزی جز انفعال و سکون به نظر نمی آید و حتی جهل و جنون.

ویرایش توسط Deniz - دوشنبه 10 اسفند 1388 ساعت 16:30


 
     
 

Deniz
 
 
ارسال: دوشنبه 10 اسفند 1388 ساعت 16:36
 
   
 
زن امروز اگر معشوقیت و مفعولیت نسبی را کنار گذاشته نه به این دلیل است که دیگر نمی خواهد خود پرست باشد و نه به این دلیل است که او بر علیه نفس خویش به مبارزه بر خاسته است بلکه او در چنین انتخابی نیت و هدفی به جز مبارزه با مرد و جنگ بر علیه مرد نداشته است.او عاشقیت مرد را بر نگزید تا انسان تر شود بلکه هدف او از چنین انتخابی نابودی مرد بود.او نمی خواست عاشقیت و فاعلیت را حربه ای بر علیه مرد سازد و وی را نابود کند و سپس بر خرابات مرد پای کوبی کند:زن سالاری،فمینیزم!


 
     
 

Mohammad
 
 
ارسال: دوشنبه 10 اسفند 1388 ساعت 20:14
 
   
 
یه توضیح راجب این میدی دنیز جان، ممنون..
"زن همچون خاک است.تن زن همانقدر که مرد را میزایاند به همان میزان قبرستانی است که مرد در آن مدفون میشود.مردی که تن زن را یعنی خاک خود را نفرین کند و تحقیر نماید،تن زن نیز از او انتقام میستاند و او را در خود محبوس میکند و این سرنوشت تمامی مردان متکبر میباشد که از تن زن رهایی ندارند."


 
     
 

Deniz
 
 
ارسال: دوشنبه 10 اسفند 1388 ساعت 20:58
 
   
 
تن زن به همون اندازه که میتونه مرد رو ارضا کنه و سلامت اونو حفظ کنه به همون میزان واسه افرادی که اسیر تن وجسم زن میشن میتونه مرد رو به هلاکت برسونه.منظور از تحقیر فکر میکنم مردهایی هستن که زن رو فقط جسم میدونن و وسیله ای واسه لذت بردن به همین خاطر تن زن انتقام میگیره و اونارو اونقدر وابسته میکنه که از درجه ی انسانیت سقوط کرده و مثل موجودات 4پا فقط به غرایز اکتفا میکنن!


 
     
 

Deniz
 
 
ارسال: پنجشنبه 13 اسفند 1388 ساعت 18:59
 
   
 
نیاز یا ناز:
عشق چیست؟ایا میتوان گفت عشق تنها معنا و روح مادیت جهان هستی است؟همان رابطی که اگر وجود نمی داشت تمام مادیت جهان هستی متلاشی و تجزیه می شد؟مادیت دو بشر بواسطه ی نیاز هایی که به یکدیگر دارند به هم مربوط می شود.پس در واقعیت زندگیمان،نیاز است که رابط انسانهاست.اما نیاز خود معلول است.معلول علتی که تعیین کننده شدت نیاز دو انسان است و آن علت،چیزی به جز عشق نمی تواند باشد.به میزانیکه در رابطه ی بین دو انسان عشق وجود داردآن دو به یکدیگر نیازمندند.پس نیاز ،همان بروز دنیوی عشق در واقعیت مادی زندگی بشر است و با افزایش و کاهش عشق،میزان ان کم و زیاد می شود.دو انسان به واسطه ی عشق به یکدیگر مربوط میشوند یعنی به یکدیگر نیاز مند میگردند و این دو امری جداگانه نمیباشند.گرچه همیشه به نظر میرسد عاشق نیازمند معشوق است و معشوق بی نیاز از عاشق،اما چنین فهمی،فهم بسیار سطحی از این رابطه است.هر معشوقی اعتراف میکند که او نیز نیاز مند عاشق است و نیاز همان قوه ی جاذبه ای است که این دو را کنار هم قرار می دهد.