سفر ايستگاه
قطار می رود
تو می روی
تمام ايستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال در انتظار تو
کنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده های ايستگاه رفته تکيه داده ام !
سلام ماهیها.سلام ماهیها
سلام قرمزها.سبزها.طلایی ها
به من بگویید ایا در ان اتاق بلور
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است
و مثل اخر شبهای شهر بسته و خلوت
صدای نی لبکی را شنیده اید...