انجمن های گفتگو » عمومي » شعر و ادبيات - کتاب داستان بی همتا
Geryoooon
 
 
ارسال: یکشنبه 1 اردیبشهت 1387 ساعت 08:33
 
   
 
يک روز زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند.
زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.
صاحب مغازه گفت که نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟
زن گفت : اينجاست ...
صاحب مغازه گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!
زن با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...
خواربار فروش باورش نمي شد ...
مشتري از سر رضايت خنديد ...
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...
کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "


 
     
 

COPOL
 
 
ارسال: یکشنبه 1 اردیبشهت 1387 ساعت 08:53
 
   
 
سهیل جون آفرین خیلی زیبا بود



معجزه
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر
رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟
دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقطمعجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم
معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از
کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد لبخندي زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي
آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.
شاد باشین ------



 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: یکشنبه 1 اردیبشهت 1387 ساعت 19:16
 
   
 
دو فرشته مسافر ، در بين راه براي اقامت و گذراندن شب به خانه يك خانواده ثروتمند وارد شدند .

خانواده ثروتمند از ورود ميهمان ها ناراحت و عصباني شدند و با وجود داشتن اتاق هاي راحت و گرم، فرشته ها را در كوچك ترين و سرد ترين قسمت خانه يعني زير زمين جاي دادند .

فرشته ها قسمتي از زير زمين را مرتب كرده و آماده خواب شدند ، اما سوراخي در ديوار، توجه فرشته بزرگ تر را به خود جلب كرد، فرشته از جا بلند شد و سوراخ را پوشاند .

فرشته كوچك تر كه از ميهمان نوازي اهالي آن خانه بسيار ناراحت بود پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير كردي ؟ فرشته بزرگ تر نگاهي كرد و گفت :

” چيزها هميشه آن طور نيستند كه به نظر مي رسند.”

شب بعد فرشته ها به خانه يك كشاورز فقير رفتند تا شب را در آن جا بگذرانند كشاورز و همسرش با خوش رويي آن ها را پذيرفتند.

آن ها غذاي مختصر و ساده خود را با فرشته ها تقسيم كردند و جاي خواب خود را به آن ها دادند تا شب را به راحتي سپري كنند .

صبح روز بعد وقتي فرشته ها از خواب برخاستند، كشاورز و همسرش را گريان ديدند!!!!!!

آنها شب گذشته گاو شيرده شان را از دست داده بودند .

فرشته كوچك تر، خشمگين و عصباني رو به فرشته بزرگ تر كرد و گفت : تو چطور توانستي اجازه دهي كه چنين اتفاقي براي اين خانواده بيفتد .

تو به آن خانواده ثروتمند كه هيچ احتياجي به كمك تو نداشتند، كمك كردي، آن وقت اجازه دادي گاو اين خانواده فقير كه در عين نداري چيزهاي كم خود را با ما تقسيم كردند بميرد .

فرشته نگاهي كرد، لبخندي زد و گفت : ” چيزها هميشه آن طور نيستند كه به نظر مي رسند .” و ادامه داد :

وقتي در زير زمين خانه آن خانواده ثروتمند بوديم ، متوجه شدم كه در سوراخ ديوار گنجي از طلاست . از آن جايي كه آن خانواده طماع، بدترين جاي خانه را به ما اختصاص دادند و ما شب را به سختي گذرانديم ، آن سوراخ را پوشاندم تا گنج ديده نشود و به دست آن ها نرسد .

اما شب گذشته وقتي ما در رختخواب اين كشاورز فقير و زحمتكش استراحت مي كرديم، فرشته مرگ بالاي سر همسرش حاضر شد ولي من از او خواستم به جاي زن، گاو كشاورز را با خود ببرد .





عزيزم، چيزها هميشه آن طور نيستند كه به نظر مي رسند . بسياري از اوقات اتفاقاتي كه در زندگي روي مي دهند تنها به اين دليل است كه در مسير درستي حركت نكرده ايم . اگر منصفانه نگاه كنيم، ايمان مي آوريم كه تمام آن اتفاقات ناشي از اعمال خودمان است ، البته تا زماني كه اتفاق رخ ندهد، موضوع را درك نخواهيم كرد، شايد بعدها علت آن بر ما آشكار گردد .



 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: شنبه 7 اردیبشهت 1387 ساعت 15:40
 
   
 
زيباي من سلام
من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشيد مي گردد….
عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم٬ غافل از اينكه عشق يعني يكرنگي! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه روز با شكوهي بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من٬خورشيد براي تو٬برف براي من٬ستاره ها براي تو….
ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهاي سپيدم نگاه كن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام٬ ولي تو كه مي داني همان برف هايي كه مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره مي ارزيد….
من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم٬ ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم٬ كمي شكسته شده ام. براي اين همه زيبايي نفس كم مي آورم…
اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد. تا آن موقع من به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را مي بينم. از اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم! مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم…
به اميد ديدار


 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: یکشنبه 8 اردیبشهت 1387 ساعت 07:59
 
   
 

در یکی از روستاهای ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هربار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب.
روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی را که دیگران را می آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارد. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند


 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: یکشنبه 8 اردیبشهت 1387 ساعت 08:03
 
   
 
MarG جان قابلی نداشت.خوشحال شدم که تو هم تو این تاپیک شرکت کردید


ویرایش توسط Geryoooon - یکشنبه 8 اردیبشهت 1387 ساعت 23:32


 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: یکشنبه 8 اردیبشهت 1387 ساعت 23:33
 
   
 
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته‌اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لب‌هايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي‌رسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط مي‌توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي‌داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده‌ام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خنده‌اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه‌هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد مي‌كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها مي‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته‌اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه : به مسائل سطحي نگاه نكنيم. شايد مسائلي كه در نگاه اول، بي ارتباط با يكديگر به نظر مي رسند ، به هم مربوط باشند. نگاه عميق و سيستماتيك به مسائل و تفكر دقيق در مورد آنها ، مي‌تواند به ما كمك كند تا ريشه مسائل و مشكلات را بهتر و درست تر شناسايي و بتوانيم راه حل هاي مناسبي براي حل آنها بيابيم


 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: دوشنبه 9 اردیبشهت 1387 ساعت 14:44
 
   
 


ليلی گفت :امانتی ات زيادی داغ است. زيادی تند است

خاکستر ليلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گيری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گيرم

ليلی گفت : کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل کند

خدا گفت:مادری بهانه ی عشق است، بهانه ی سوختن؛ تو بهانه ی عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی

ليلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب ، بی تب

……خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می ميری

ليلی گفت: پايان قصه ام زيادی غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون، پايان قصه ام را عوض

می کنی؟

خدا گفت: پايان غصه ات اشک است. اشک درياست؛ دريا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگ تر بلدی؟

ليلی گريه کرد. ليلی تشنه تر شد

خدا خنديد



 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: سه شنبه 10 اردیبشهت 1387 ساعت 11:37
 
   
 
زن خوشحال وارد اتاق شد. اتاق کم‌نور بود. گفت: می‌تونم چراغ روشن کنم؟
مرد گفت: دارم کار می‌کنم.
چراغ را روشن کرد. مرد عینکش را برداشت و به او خیره شد. زن روی صندلی رو به مرد نشست و گفت: تازه نوشتم فکر می‌کنم خوشت می‌آد.
مرد دستش را لای کتاب گذاشت و به سایه زن که روی دیوار افتاده بود خیره شد. زن خواند. از آسمان آبی تا پرندگانی که در آن پرواز می‌کردند.
مرد با خود گفت: فردا ساعت هفت باید پروژه را تحویل بدم اگه تا صبح کار کنم...
زن به چشمان مرد نگاه کرد .به نظرش آمد حواسش پیش او نیست صدایش را یک پرده بلندتر کرد.مرد به موی سفیدی که لا به‌ لای موهای زن بود نگاه کرد و دوباره فکر کرد فردا هم وقت ندارم ماشین رو به کارواش ببرم. نگاهش از موهای زن سر خورد و روی کفش‌های راحتی زن ثابت ماند.
چطور بگم یادم رفته پالتوش رو به کدوم خشکشویی دادم.
زن آن قسمت از شعرش را می‌خواند که در مورد رنگ عشق بود سرخ یا سفید؟ زن لبخندی زد مرد نگاهش کرد زیر لب گفت: یادم باشد فردا قسط ماهانه را پرداخت کنم.
زن گفت: قشنگه نه؟
مرد گفت: چی؟
زن گفت: گوش نکردی؟
مرد گفت : چرا چرا کدوم قسمتش...
زن گفت: به نظر تو چه رنگی‌ست؟
مرد یادش افتاد که باید در گاراژ را رنگ کند.
زن گفت: سفید بهتر است نه؟
مرد با خود گفت زود چرک می‌شود. و به رنگهای تیره‌تر فکر کرد. زن بلند شد و مرد را بوسید.
مرد گفت: قهوه‌ای بهتراست.
زن با مهربانی لبخند زد. چراغ را خاموش کرد و در را بست


 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: سه شنبه 10 اردیبشهت 1387 ساعت 11:38
 
   
 
دو تا فنجان‌ را که‌ گذاشتم‌ توی‌ سینی‌ تا پرشان‌ کنم‌ از چای، تازه‌ فهمیده‌ بودم‌ تو این‌جایی. یاد تمام‌ آن‌ روزهایی‌ افتادم‌ که‌ توی‌ همین‌ آپارتمان‌ نقلی، یا همان‌‌طور که‌ تو می‌گفتی‌ قوطی‌ کبریت، با هم‌ چای‌ می‌خوردیم. توی‌ خاطره‌ها هم‌ حتماً چای‌ بهانه‌ است‌ تا یاد گذشته‌‌ترها بیفتیم. تا یادم‌ بیاید چه‌ طور می‌شد که‌ با هم‌ چای‌ می‌خوردیم. حالا اگر از تو بپرسم‌ هیچ‌ کدام‌ از آن‌ چای‌ها را به‌ یاد داری؟ می‌دانم‌ باز هم‌ می‌گویی: «این‌ چاییه‌ یا ...» هیچ‌‌وقت‌ نمی‌دانستم‌ نگاهت‌ بعد از گفتن‌ این‌ جمله‌ از سر چشم‌‌غره‌ است‌ یا عشوه.

نه‌ حق‌ با تو بود من‌ بی‌انصافم‌ و گرنه‌ چه‌‌طور می‌توانم‌ فکر کنم‌ که‌ تو «کل‌‌کل»های‌ آن‌ شب‌ را از یاد برده‌ باشی. شب‌ بعد از همان‌ شبی‌ که‌ صدای‌ خنده‌هایتان‌ - خنده‌های‌ تو و آن‌ مردک‌ که‌ تو را رسانده‌ بود خانه‌ - زودتر از تو از پله‌ها بالا آمده‌ بود. درک‌ نمی‌کردی. تقصیر من‌ نبود. هر غلطی‌ که‌ می‌کردی‌ اشکالی‌ نداشت، اما نمی‌فهمیدی‌.

هیچ‌ وقت‌ تا شب‌ بعد طاقت‌ نمی‌آوردم. از یادم‌ نمی‌رفت. اما مجبور بودم‌ نادیده‌ بگیرم. می‌دیدم‌ ساکت‌ همان‌جا نشسته‌ای‌ ناخنت‌ را سوهان‌ می‌کشی. با آن‌ سوهان‌ کوچک‌ روی‌ اعصابم‌ راه‌ می‌رفتی. چنان‌ با حوصله‌ این‌ کار را می‌کردی‌ تا تسلیم‌ شوم‌ و بگویم: «چی؟ آره‌ چایی‌ می‌خورم.» و بشنوم: «فکر بدی‌ نیست، بریز بیار بخوریم.» با عشوه‌ای‌ که‌ از سر بی‌حوصلگی‌ بود آرام‌ نگاهت‌ را از سوهان‌ و ناخن‌ می‌گرفتی‌ و می‌سپردی‌ - به‌ من‌ نه‌ - می‌سپردی‌ به‌ گل‌های‌‌ قالی.

مرا بخشیده‌ بودی‌ و بزرگوارانه‌ قبول‌ کرده‌ بودی‌ که‌ با هم‌ چای‌ بخوریم. حق‌ با تو بود. نباید زودتر از زمانی‌ که‌ از پله‌ها بالا بیایی‌ در را باز می‌کردم‌ تا صدای‌ خنده‌های‌ تو را بشنوم. جوری‌ می‌گفتی‌ خنده‌های‌ «مرا» که‌ انگار با خنده‌های‌ تو مشکل‌ داشتم. حتا خنده‌های‌ آن‌ مردک‌ هم‌ اگر به‌ تنهایی‌ به‌ گوشم‌ می‌رسید آن‌ قدر اذیتم‌ نمی‌کردم. وقتی‌ آتش‌ گرفتم‌ که‌ خنده‌های‌تان‌ روی‌ هم‌ افتاده‌ بود و تو این‌ را نمی‌فهمیدی. سعی‌ می‌کردم‌ این‌ طور تصور کنم. چون‌ اگر غیر از این‌ فکر می‌کردم، اگر قبول‌ می‌کردم‌ که‌ می‌فهمی‌ باید در را می‌بستم. می‌رفتم‌ بیرون‌ بعد در را می‌بستم‌ تا تو را با قوطی‌ کبریت‌ تنها بگذارم.

آن‌ شب‌ پس‌ از آن‌که‌ چای‌ ریختم‌ و گفتم‌ و گفتم‌ و گفتم، و هیچ‌ چیز نشنیدم. قهوه‌ نخوردیم‌ و به‌ رختخواب‌ رفتیم. یادت‌ می‌آید؟ ماجرای‌ قهوه‌ را می‌گویم. اولین‌ بار که‌ می‌خواستم‌ دعوتت‌ کنم. به‌ خانه‌مان، گفتم‌ فردا عصر بیا این‌جا، کسی‌ نیست. گفتی‌ که‌ چی؟ گفتم‌ با هم‌ یک‌ قهوه‌ بخوریم. گفتی‌ هنوز نمی‌دانی‌ یک‌ خانم‌ محترم‌ را با این‌ وقاحت‌ به‌ قهوه‌ دعوت‌ نمی‌کنند؟ گفتی‌ که‌ دعوت‌ به‌ قهوه‌ یعنی‌ دعوت‌ به‌ رختخواب. به‌ تو نگفتم‌ به‌ خودم‌ گفتم‌ یعنی‌ همه‌ی‌ این‌ آدم‌ها که‌ با هم‌ قهوه‌ می‌خورد به‌ رختخواب‌ می‌روند؟ پس‌ بگو چرا همه‌ تلخی‌ قهوه‌ را دوست‌ دارند. فردایش‌ آمدی‌ و ما با هم‌ قهوه‌ نخوردیم. تمام‌ شب‌هایی‌ که‌ در سال‌های‌ زندگی‌ مشترک‌مان‌ با هم‌ به‌ رختخواب‌ رفتیم‌ هم‌ قهوه‌ای‌ در کار نبود.

کجایی؟ نمی‌دانی‌ کجا بودم. صدایم‌ کردی‌ فهمیدم‌ کجا هستم. سینی‌ چای‌ را می‌گذارم‌ جلویت. چای‌ ریخته‌ است‌ توی‌ سینی. تا تو ته‌ خیس‌ فنجان‌ را با دستمال‌ خشک‌ کنی‌ من‌ هم‌ خاطراتم‌ را با تو و فنجان‌ مرور می‌کنم. حتا دستمال‌ توی‌ دستت‌ هم‌ مانع‌ نشده‌ که‌ انگشت‌ کوچکت‌ از انگشتان‌ دیگر فاصله‌ گیرد وقتی‌ با انگشتان‌ اشاره‌ و شصت‌ با عشوه‌ فنجان‌ دست‌ می‌گیری.

می‌گویی‌ نمی‌دانم‌ تو چرا هنوز هم‌ توی‌ این‌ قوطی‌ کبریت‌ زندگی‌ می‌کنی؟ بعد با کنجکاوی‌ به‌ در و دیوار نگاه‌ می‌کنی. انگار که‌ هیچ‌ وقت‌ این‌جا را ندیده‌ای. تمام‌ مدتی‌ که‌ این‌جا هستی‌ درباره‌ی‌ چیزهای‌ بی‌اهمیت‌ می‌پرسی‌ و من‌ مجبورم‌ جواب‌های‌ بی‌اهمیت‌ بدهم. منتظرم‌ بپرسی. نمی‌دانم‌ منتظرم‌ چی‌ بپرسی‌ و نمی‌دانم‌ چه‌ جوابی‌ می‌دهم. اما منتظرم. نمی‌پرسی. چای‌ را نمی‌نوشی، ته‌ فنجان‌ را نگاه‌ می‌کنی، و بعد می‌گویی‌ وقت‌ رفتن‌ است. می‌روی. به‌ همین‌ سادگی.

برمی‌گردم‌ میز را تمیز کنم‌ فنجان‌ها را می‌گذارم‌ توی‌ سینی. تنها چیزی‌ که‌ از تو توی‌ این‌ قوطی‌ کبریت‌ مانده‌ رنگ‌ لبت‌ روی‌ لبه‌ی‌ فنجان‌ است. می‌روم‌ آشپزخانه‌ تا یک‌ فنجان‌ قهوه‌ برای‌ خودم‌ آماده‌ کنم.