انجمن های گفتگو » عمومي » شعر و ادبيات - کتاب داستان بی همتا
sharareh
 
 
ارسال: سه شنبه 13 فروردین 1387 ساعت 10:42
 
   
 
آموخته ها

--------------------------------------------------------------------------------

آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت نه زمان . .

*آموخته ام كه: اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد.

*آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي خلاق ترين موجود‌‌( خالق يكتا) است.

*آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب خوب بودن از آن مهمتر .

*آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند.

*آموخته ام كه: خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمي شود كه من همه چيز را در يك روز بدست آورم .

*آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.

*آموخته ام كه: در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف كردن وجود ندارد.

*آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم.

*آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:باور داشتن موفقيت.

*آموخته ام كه : تنها كسي كه مرا شاد مي كند كه مي گويد تو مرا شاد كردي .

*آموخته ام كه: گاهي مهر بان بودن .بسيار مهمتر از درست بودن است .

*آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي آن نزديكتر مي شوي سريعتر مي گذرد.

*آموخته ام كه: بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر آ نچه مي طلبيم را به ما نمي دهد .

*آموخته ام كه:هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام ميدهيم .

*آموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم دعا كنم .

*آموخته ام كه: زندگي جدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .

*آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي برای فهميد نش .

*آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .

*آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد .

*آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست .

*آموخته ام كه: خوشبختي جستن آن است نه پيدا كردن آن



 
     
 

sharareh
 
 
ارسال: سه شنبه 13 فروردین 1387 ساعت 10:44
 
   
 
" جایگاهی کوچک وگاو"

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و دربارهیاهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد
تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند .به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند.
در اینلحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود.معذالک ظاهری بسیار حقیرانه داشت.
شاگرد گفت:
-این مکان را ببینید.شما حق داشتید.من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ،در بهشت بسر می بردند،اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.
استاد گفت:
-من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد،کافی نمی باشد.
بایستی دلایل را بررسی کرد.پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشو یم.
سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند.یک زوج زن و شوهر و تعداد 3 فرزند ،با لباسهای پاره و کثیف.
استاد خطاب به پدر خانواده می گوید:
-شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید،در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟
و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد:
-دوست من ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه ،چند لیتر شیر به ما می دهد.یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم.با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ،کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم.و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.
استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد.در میان راه،رو به شاگرد کرد وگفت:
آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن.
اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است. و فیلسوف نیز ساکت ماند .آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد،همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و ان گاو نیز در آن حادثه مرد.
این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها ،زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود،تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقا ضای بخشش و و به ایشان کمک مالی نماید.
اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده،ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند.با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند،مایوس و ناامید گردید.لذا در را هل دادووارد خانه شد و مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت.
سوال کرد:
آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟ جوابی که دریافت کرد،این بود:
-آنها همچنان صاحب این مکان هستند.
وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد.صاحب خانه اورا شناخت واز احوالات استاد فیلسوفش پرسید.اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان .زندگی به آن خوبی شده اند. آن مرد گفت:
-ما دارای یک گاو بودیم،اما وی از صخره پرت شد و مرد.در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم.گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از ان به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم ،و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم.به این ترتیب یکسال سخت گذشت،اما وقتی خرمن محصولات رسید،من در حال فروش و صدور حبوبات ،پنبه و سبزیجات معطر بودم .هرگز به این مس ءله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که :چه خوب شد آن گاو مرد.

پائولو کوئیلو


 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 21:50
 
   
 
در راستاي روز قدس خبرنگار اين سايت () براي تهيه گزارش به سطح شهر رفت تا گزارش تهيه کند .

خ ( خبرنگار ) : قربان ، سلام !
م ( مصاحبه شونده ) : با سلام و درود به روح عاليقدر عبدالحسن ثاني و حميد غشاوي دو شهيد نامي فلسطين و لبنان و درود فراوان به روح پاک ياسر عرفات .
خ : پس جواب سلام ما چي ميشه؟
م : تو عضو نيروهاي خودي هستي يا نخودي ؟
خ : من از بچگي از نخودي بودن بدم مي اومد ، ما رو خودي به حساب بيار .
م : مرگ بر آمريکا ، مرگ بر اسرائيل .
در اين لحظه مصاحبه شونده به سرعت به سمت ميدان اصلي براي حرکت با جمعيتي کثير به سمت ميدان آزادي مي رود .
........
خ : قربان ، من با سلام و درود به روح همه ، به شما سلام مي کنم .
م : من مشت مي زنم ، تو مشت مي زني ، آنها مشت مي زنند ( ديرام دارام ، ديم ديم ديريم )   در اين لحظه مصاحبه شونده طي يک حرکت آکروباتيک تمام خيابان انقلاب را بر عکس طي مي کند .
.......
خ : (در حالي که عصباني است ) آقا سلام .
م : باشه برادر ، چرا کتک مي زني ؟؟؟
خ : آخه نمي دونين .........
م : مي دونم ، تو هم ميدوني ، اصلا کيه که ندونه ، همه مي دونن ( در اين لحظه کش مصاحبه شونده در مي رود ) خاک بر سرت ، مردک ، منافق ، کافر ، ضد انقلاب ، بدبخت خود فروخته ، خاک بر سرت که اظهار ناداني مي کني !
خ : آقا والا ......
م : آخه برادر من ، من نوکرتم ، تو عزيز دلمي ، شما گل اين تظاهرات هستي ، شما تمام آبروي ما هستي ( کم کم کش مصاحبه شونده در مي رود ) بدبخت ، بيچاره ، خاک تو سرت منافق ، بدبخت فلک زده کفش پات مي کني ؟ اين همه تو لبنان و فلسطين پا برهنه هستن تو کفش پاته؟؟؟؟؟ ماشين سوار مي شي در حالي که تو لبنان بنزين سهميه بنديه؟؟؟؟ منافق کافر برو استعفا بده ، برو بگو غلط کردم اونوقت من مي پذيرم . اصلا به تو چه که امپرياليسم !!!! عينک دودي مي زني؟؟؟
در همين لحظه عينک دودي آمريکايي اصل خبرنگار ما با چند عدد مشت خورد و خاک شير مي شود .

نتيجه گيري اخلاقي : چراغي که به خانه رواست به مسجد حرام است ، به ما چه که تو ايران کلي مشکلات هست ، اول لبناني ها بعد ما !!!



 
     
 

sharareh
 
 
ارسال: شنبه 17 فروردین 1387 ساعت 13:44
 
   
 
تا کنون حتما دیدید یا شنیدید که برخی از پرندگان با شروع فصل سرما از مناطق شمالی و قطب شمال بطرف مناطق جنوبی و سرزمینهای گرمسیری مهاجرت میکنند .

بر همین اساس ، گروهی از پرندگان مهاجر در فصلی سرد، تصمیم به کوچ به طرف سرزمینهای گرم جنوبی میگرند . هنوز خیلی از منطقه خودشون دور نشده بودند که بالهای یکی از این پرندها دچار مشکل شده و و سقوط میکنه واز بخت بد روی زمینی پوشید از برف و یخ میفته .

پس از مدتی سرما بر پرنده ، قالب میشه و بدنش حسابی یخ میزنه، در همین اثناء که پرنده با مرگ دست و پنجه نرم میکنه، یه گاو میش از نزدیک او میگذره و صاف روی سر پرنده بیچاره تپاله میکنه. گرمای حاصل از تپاله یخورده پرنده رو سر حال میاره و جون میگیره ، بنابرین تصمیم میگره خودشو از شر تپاله خلاص کنه.

شروع میکنه به بال بال زدن و تقلا کردن، در اون هنگام یه گرگ بد جنس هم ازون نزدیکی ها میگذره و متوجه این تکون خوردن ها و بال بال زدنها میشه .

گرگه میاد نزدیک پرنده و تپاله رو کنار می زنه تا ببینه چیه که داره تکون میخوره، که متوجه پرنده نگون بخت میشه و بیکدفعه اونو بدندون میگیره و یه لقمه چپش میکنه .

نتیجه آموزنده داستان :

ظاهرا بنظر میرسه که داستان بیمزه ائی باشه ولی همین داستان کوتاه و بنظر بیمزه 3 تا درس بزرگ با خودش به همراه داره :

1 ) : اولیش اینه که وقتی آدم تو کثافت می افته و گیر میکنه همیشه بد نیست .

2 ) : اونیکه تورو تو کثافت میندازه و باعث میشه توی کثافت بیفتی، همیشه دشمن تو نیست .

3 ) : اونیکه دستت و میگیره و تورا از کثافت میکشه بیرون، همیشه دوست تو نیست .



 
     
 

sharareh
 
 
ارسال: شنبه 17 فروردین 1387 ساعت 13:53
 
   
 
دزدی که مامور خدا بود

غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد.
زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است.
زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال سارا هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند.
زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: «ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.»
هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: «خدايا كمكم كن!»
در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه ي مرد ترسيد و با خودش گفت: «خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد...!»
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: «خانم، مشكلي پيش آمده؟»
زن جواب داد: «بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.»
مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد!
زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: «خدايا متشكرم!»
سپس رو به مرد كرد و گفت: «آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد.»
مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!»
خدا براي زن يك كمك فرستاده بود، آن هم يك حرفه اي! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود. فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود.



 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: شنبه 17 فروردین 1387 ساعت 17:58
 
   
 
یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد


 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: سه شنبه 20 فروردین 1387 ساعت 11:13
 
   
 
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما....



 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: دوشنبه 26 فروردین 1387 ساعت 20:07
 
   
 
خوابی دیدم…
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زدم
بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زنگی ام برق زددر هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم.
یکی متعلق به من
و دیگری متعلق به خدا
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد
به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم

متوجه شدم چندین بار در طول زندگی ام فقط یک جفت پا روی شن بوده است
همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است
این واقعا برایم ناراحت کننده بود
و درباره اش از خدا سوال کردم
خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم
در تمام راه با من خواهی بود

می فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم
مرا تنها گذاشتی

ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام
فقط یک جفت جای پا وجود داشت

خدا پاسخ داد بنده ی بسیار عزیزم
من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت
اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی
زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم…




 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: چهارشنبه 28 فروردین 1387 ساعت 01:29
 
   
 
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همين!!



 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: چهارشنبه 28 فروردین 1387 ساعت 20:03
 
   
 
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم……
تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست
تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام
تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست
تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

اما از روزي که تو راديديم نوشتم
ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است………..
از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند……
از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام……………………..
ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام………..
ازتنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد
از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم………..
از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم…….
از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است……
ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد
ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد……….
از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم
ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند
ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم
پس بگذار با تو باشم……
عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم…….
تا هميشه ماندگار باشم……………
تنهام نذار….