انجمن های گفتگو » عمومي » تلویزیون و سينمای ايران و جهان - معرفی و بیوگرافی هنرپیشگان هالیوود
Mahsa
 
 
ارسال: شنبه 4 خرداد 1387 ساعت 21:53
 
   
 
بیوگرافی براد پیت
ويليام برادلی پيت در ۱۸ دسامبر سال ۱۹۶۳ در شاونی اوکلاهاما به دنيا آمد .پدر او بيل كه در ابتدا راننده کاميون بود و سپس يک شرکت حمل ونقل تاسيس کرد با مادرش جين که يک مربی دبيرستان بود ، نصميم گرفته بودند که پسرشان را در يک محيط مذهبی بزرگ کنند.درست پس از تولد او آنها به اسپرينگ فيلد ميسوری نقل مکان کردند که براد تا زمان دبيرستان در آنجا بود. هنوز هم براد در هر کريسمس به خانه می رود و در آن منطقه صاحب يک قطعه زمين است .او يک برادر ويک خواهر کوچکتر از خود به نام های داگ و جولی دارد که رابطه خوبی هم با آنها دارد.


در سن ۱۴ سالگی برای اولين بار با ديدن جان تراوالتا در فيلم تب شنبه شب به بازيگری علاقمند شد.
براد در دبيرستان کيکاپو مشغول به تحصيل شد او دانش آموز خوبی بود .او در آنجا بيسبال وبسکتبال بازی ميکرد. زخم روی گونه او نيز بر اثر بازی بيسبال است ،با اين وجود اين واقعه اثری روی زيبايی و جذابيتش نگذاشت،چرا که براد خوش لباس ترين فرد بين دوستانش به شمار می آمد .

در سال ۱۹۸۲ براد به دانشگاه ميسوری درکلمبيا رفت و در آنجامشغول به تحصيل در رشته روزنامه نگاری ( شاخه تبليغات ) گرديد ،او قصد داشت کارگردان هنری تبليغات شود. پس از ۴ سال تحصيل در حالی که تنها دو ترم ديگر به فارغ التحصيل شدنش مانده بود دانشگاه را ترک کرد.


وقتي او براي اولين بار تصميم گرفت شانس خود را درهاليوودامتحان کند تنها با۳۲۵ دلاراندوخته و يک نيسان قديمی و كهنه به آنجا سفرکرد. او به والدين ودوستانش گفته بود قصد دارد به کاليفرنيا برود تا در کالج مرکز هنری طراحی درپاساندا مشغول به تحصيل گردد.

(در اين باره مي گويد : اگر می گفتم که می خواهم بازيگر شوم انها فکر می کردند که ديوانه شده ام مردم در اسپرينگ فيلدبه فکر بازيگری نمی افتند لااقل مردم عاقل ) .

براد شغلهای عجيب وغريب بسياری برای گذران زندگيش در هاليوود تجربه کرد.او يخچال حمل ونقل ميکرد،لباس خروس برای تبليغ در رستوران ال پولولوکو به تن می کرد.


به هر حال شانس به براد رو کرد و کارفرمايش او را روی لندن که يک مربی بازيگری بود معرفی کرد .اولين نقش سينمايی او در فيلم نيمه تاريک خورشيد(۱۹۸۸) بود .او حدود ۱۵۰۰ دلار برای ۷ هفته کار دريافت کرد.

عموما گفته ميشود بيشتر ستارگان سينما با يک خوش شانسی معروف شده اند. قاعده هم بر اين مبنا بوده که با کنار کشيدن هنرپيشه اصلی از يک نقش راه را برای ستاره جوان باز می شد.در مورد براد نيز همين اتفاق افتاد.
در سال ۱۹۹۱ قرار بود ويليام بالدوين درنقش جی.دی درفيلم تلما و لوييز ظاهر شود،اما اين نقش رابخاطر درگير بودن در يک فيلم ديگر نپذيرفت و براد به جای او انتخاب شد،تا اين نقش را که اولين درخشش او درهاليوود بود بپذيرد.حضور کوچک اما تحسين برانگيز او درا ين فيلم به نقس يک جوان جذاب و زيبا توجه همگان را ير انگيخت.و راه او را هموار کرد.


روابط ! :



همون طور که میدونید برد پیت به تازگی پیمان ازدواج خود را بعد از چندین سال زندگی با جنیفر آنیستون به هم زد و از هم جدا شدند !! به نظر میرسد که دلیل این جدایی اختلاف آنها بر سر بچه دار شدن بوده که جنیفر مخالف این امر بوده ! در هر صورت برد نیز بعد از طلاق گرفتن از جنیفر با آنجلینا جولی رابطه بر قرار کرده و آنجلینا هم اکنون از برد پیت بچه دارد.


فيلم شناسی براد پيت:

دسته يازده نفره اوشن ـ جاسوس بازی ـ مکزيکی ـ اسنچ ـ باشگاه مشت زنی ـ با جو بلک ملاقات کن ـ متعلق به شيطان ـ هفت سال در تبت ـ خوابگرد ها ـ دوازده ميمون ـ هفت ـ مصاحبه با خون اشام ـ افسانه های پاييزی ـ مهرورزی ـ عشق واقعی ـ کاليفرنيا ـ رودخانه به ان طرف می رود ـ دنيای جالب ـ جانی سود ـ ان سوی ردپاها ـ تلما و لوييز ـ خوشبخت با هم ـ کلاس تکه تکه ـ نيمه تاريک خورشيد ـ دوازده يار اوشن ـ تروآ ـ
آقا و خانم اسميت و ... .



 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: شنبه 4 خرداد 1387 ساعت 21:56
 
   
 
زندگينامه سیلوستر استالونه (Sylvester Stallone)

زندگينامه سیلوستر استالونه (Sylvester Stallone)





سیلوستر استالونه
محل تولد:امریکا
سال تولد:1946
همسر:جنیفر فلاوین تالیتا شر
فرزندچهارم خانواده
جوایز:کاندیداسکار97
کاندید کره ی طلایی77
کاندید بریتیش
اکادمی87


-------------------------------
گزیده ایی از فیلم ها:

پلیس اباد97-مورچه ی زی صدش98-روشنایی روز 96-قاضی درد95-ادم کش ها 95-متخصص94-صخره نورد93-اسکار91-راکی(4)90-تانگو کش89-رامبو(3)88-کبرا86-اولین خون(3)85
فیلمه پر فروش بالای 100 ملیون:4
فیلم های نقش اول:28
مجموع فیلم های بازی شده:34
متوسط فیلم فروش هر فیلم :44.279
متوسط فروش 10 فیلم اخر:44.485
مجموع فروش همه ی فیلم ها:1.330.470

-------------------------------
زندگي استالونه

(سيلوستر گاردنز استالونه) متولد ششم جولاي 1946 بازيگر، كارگردان، تهيه‌كننده و فيلمنامه‌نويس آمريكايي است كه اغلب با نام مستعار (اسلاي( )آب زيركاه) ناميده مي‌شود. او بيشترين موفقيت خود را مديون سري فيلم‌هاي اكشن (راكي) و (رمبو) مي‌باشد. لبخند استهزاءآميز، چشمان تنبل و گويش خاص او كه برخي حروف را ادا نمي‌نمايد نتيجه فلج شدن سمت چپ صورتش به هنگام تولد مي‌باشد.استالونه در نيويورك‌ ‌سيتي به دنيا آمد. پدرش فرانك استالونه مي‌باشد و مادرش ژاكلين (ژاكي) لابوفيش فالگير است. پدر استالونه يك مهاجر سيسيلي است و مادرش آمريكايي مي‌باشد ولي يكي از مادربزرگ‌هاي مادري استالونه اوكرايني‌تبار است. وقتي پانزده ساله بود هم‌كلاسي‌هايش مي‌گفتند در بين بچه‌ها از همه بيشتر احتمال موفقيت دارد. در دهه شصت وارد دانشگاه ميامي شد و سه سال در آنجا درس خواند ولي پس از آن تحصيل را رها كرد و به بازيگري روي آورد. اولين كار سينمايي او بازي در فيلم (مهماني در خانه كيتي و استاد) بود كه در آن هم صحنه‌هاي اكشني به چشم مي‌خورد. بعدها وقتي استالونه به موفقيت‌هاي زيادي دست يافت و به شهرت رسيد، سازندگان اين فيلم آن را با نام جديد (مرد ايتاليايي( )اشاره به نام مستعار راكي بالبوآ) روانه بازار كردند.

نقش‌هاي اوليه او مختصر و كوتاه بودند. از جمله آنها مي‌توان به فيلم (موزها)1971( ) ساخته (وودي‌آلن)، (كلوت)1971( ) و (مالكان فلت بوش)1974( ) اشاره كرد. در سال 1975 در فيلم‌هاي (خداحافظ كاپون)، (مسابقه مرگ )2000 و سريال‌هاي (داستان‌هاي پليس) و (كوجاك) بازيگر نقش دوم بود. اولين فيلم (راكي) در سال 1976 ساخته و برنده جايزه بهترين فيلم شد.
يك شب براي ديدن مسابقه بوكسور معروف آن زمان (علي چاك ونپر) رفته بود. همان شب به محض رسيدن به خانه قلم و كاغذ برداشت و نوشتن فيلمنامه (راكي) را شروع كرد و آن را سه روزه به پايان رساند. سپس سعي كرد فيلمنامه خود را بفروشد و تصميم داشت خودش نقش اول را بازي نمايد ولي كارگردان و تهيه‌كننده مايل بودند (برت رينولد) و يا (جيمزكان) آن نقش را ايفا نمايند. اما استالونه بالاخره موفق شد آنها را متقاعد كند و نتيجه اين شد كه (راكي) برنده ده جايزه آكادمي فيلم شد كه دو تا از اين جوايز به خود او تعلق گرفت. يكي به عنوان بهترين هنرپيشه و ديگري بهترين فيلمنامه.در ميان بهترين قهرمانان فيلم‌هاي هاليوود نام استالونه در نقش (راكي بالبوآ) پس از گريگوري پك (آتيسوس فينچ)، هريسون فورد (اينديانا جونز)، شون كانري (جيمزباند)، هامفري بوگارت (ريك بلين)، گاري كوپر (ويل كين) و جودي فاستر (كلاريس استارلينگ)، در مقام هفتم قرار دارد.

-------------------------------
يك هنرپيشه جدي

بعد از اين‌كه با اكران فيلم (راكي) محبوبيت استالونه جهاني شد، (روجر ابرت) منتقد سينماي هاليوود اظهار داشت كه او مي‌تواند مارلون براندوي ثاني باشد زيرا هنرپيشه‌اي جدي است. هر چند كه استالونه ديگر چنين لقب‌هايي به دست نياورد ولي هميشه محبوب دوستداران فيلم‌هاي اكشن بود. به جز (راكي) و سه فيلم (رمبو)، استالونه در فيلم (سرزمين پليس) كه در آن با (رابرت دنيرو) و (ري ليوتا) هم بازي بود، مورد تشويق و تحسين همگان قرار گرفت ولي اين فيلم فروش بالايي نداشت. او كارگرداني را با فيلم (كوچه بهشت) در سال 1978 آغاز كرد و فيلمنامه‌نويس و بازيگر آن نيز بود. پس از آن فيلم‌هاي (تب شنبه شب)، (زنده ماندن) و (راكي 2، 3 و)4 و (راكي بالبوآ) را كارگرداني كرد.

-------------------------------
زندگي خانوادگي

خانواده استالونه شامل برادرش (فرانك جونيور استالونه) خواننده و بازيگر سابق، مادرش ژاكلين استالونه كه يك فالگير بود و پسرش (سيج استالونه) كه در فيلم (راكي)5 در نقش پسر او بازي كرد، مي‌باشد.استالونه سه بار ازدواج كرده است. همسر اولش (ساشاچاك)1974- 1985( ) بود. او در نگارش فيلمنامه (راكي) كمك‌هاي شاياني به استالونه كرده است و يك عكاس نيز بود. وقتي تست بازيگري داد براي بازي در نقش اول فيلم play it as it lays انتخاب شد ولي استالونه به او اجازه خروج از نيويورك را نداد و بهانه‌اش هم اين بود كه براي تايپ فيلمنامه‌هايش به او نياز دارد.همسر دوم استالونه (بريجيت نيلسون)1985-1987( ) نام داشت كه در فيلم (راكي )4 با استالونه هم‌بازي بود. ازدواج اول بريجيت با (كاسپر ونيرنيگ) موزيسين دانماركي بود. او پس از جدايي از استالونه نيز با (مارك گاستينو) فوتباليست آمريكايي نامزد شد و يك پسر از او دارد. بريجيت پس از آن با (سباستين گوپلند) كارگردان و عكاس كه پسرعموي (اوراندوبلوم) بود عروسي كرد و در ماه مارس 2005 و در ازدواج پنجم خود با (ماتيا دسي) يك كافهدار 28 ساله ايتاليايي پيوند زناشويي بست. ولي اين ازدواج هيچ‌گاه رسمي قلمداد نشد زيرا در آن هنگام او رسما از همسر چهارمش طلاق نگرفته بود.
همسر سوم استالونه كه همسر فعلي او نيز مي‌باشد، (جنيفر فليون) نام دارد كه در سال 1997 با وي ازدواج كرد. جنيفر كه بسيار جوان‌تر از سيلوستر استالونه مي‌باشد در چهارده اگوست سال 1968 در شيكاگو به دنيا آمده است. او دو خواهر هنرپيشه به نام‌هاي (جولي و تريشيا فليون) دارد و مدرك دانشگاهي وي در رشته اقيانوس‌شناسي مي‌باشد. استالونه پنج فرزند دارد. پسر ارشد او (سيج استالونه) و پسر دومش (سرجو) فرزندان (ساشا چاك) هستند و در سال‌هاي 1976 و 1979 به دنيا آمدند. دختران استالونه (سوفيا رز) كه بيماري قلبي مادرزادي دارد و يك سوراخ در قلب اوست، (سيستين رز) و (اسكارلت رز) فرزندان مشترك او و جنيفر فليون مي‌باشند كه به ترتيب در سال‌هاي 1996، 1998 و 2002 متولد شدند. او و فليون كه يك آمريكايي ايرلندي است در قصر (بلنهايم) واقع در (آكسفورد شاير) انگلستان ازدواج نمودند. اين قصر محل تولد (وينستون چرچيل) نيز مي‌باشد.
از نكات قابل توجه زندگي خصوصي استالونه اين است كه او به همراه (بروس ويليس) و (آرنولد شوارتزنگر) مالك رستوران‌هاي (پلنت هاليوود) بودند ولي اين اواخر شوارتزنگر سهم خود را فروخت. استالونه فعاليت‌هاي سياسي نيز داشته است ولي براي يك جناح خاص كار نمي‌كند و تاكنون هم به نفع كانديداهاي جناح دموكرات تبليغ كرده است و هم به نفع كانديداهاي جناح جمهوري خواه



 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: شنبه 4 خرداد 1387 ساعت 21:59
 
   
 
زندگينامه رابرت دنيرو (Robert De Niro)


«رابرت دنيرو» 62 ساله، پس از بازي در بيش از هفتاد فيلم و با پيشينه چهل سال در عرصه بازيگري، شمايل بي‌همتاي يک بازيگر مولف و صاحب سبک است. «مارلون براندو»ي فقيد که روزگاري نماد کاملي از غايت بازيگري بود و همه -حتي جيمز‌دين- او را الگوي خود قرار مي‌دادند سالها بود که کم‌کار و چاق شده و بيشتر فيلمهايش را بدون وسواس انتخاب مي‌کرد. اين اواخر براندو به جاي تلاش براي ارائه نمونه‌اي از بازيهاي درخشانش فقط به خاطر شهرت و اعتبارش پول مي‌گرفت و به همين سبب نقشش را به ساده‌ترين نحو ممکن بازي مي‌کرد. از اين‌رو دنيرو -که از همان سالهاي نخست بازيگري جانشين شايسته «براندو» به شمار مي‌آمد- جايگاه کنوني‌اش را نيز از براندو به ارث برده و به باور و انتخاب بسياري از منتقدان و تماشاگران همواره در صدر فهرست بازيگران توانمند معاصر سينماي جهان قرار مي‌گيرد. براستي چه چيزي «رابرت دنيرو» را چنين بي‌مانند ساخته است؟ تعداد اسکارهايش؟ نه. زيرا او تنها دوبار مجسمه طلايي اسکار را در دستانش گرفته و چندين بار هم نامزد دريافت اين جايزه بوده است که برخي بازيگران از اين لحاظ بالاتر از وي قرار دارند. هواخواهان بسيارش؟ باز هم پاسخ منفي است، چرا که دنيرو برخلاف موفقيت‌هاي بسيارش در زمينه بازيگري هيچگاه بازيگر موفق تجاري نبوده و تهيه‌کنندگان چندان برايش سر و دست نشکسته‌اند که دستمزد بالايي براي حضور در فيلمهايشان به او بدهند. تنها چند سال است که «دنيرو» مسير بازيگري‌اش را تغيير داده و با روي آوردن به فيلمهاي اکشن و کمدي گيشه را هم فتح مي‌کند. او در سال 1999 براي بازي در فيلم «اين را تحليل کن» هشت ميليون دلار دستمزد گرفت.

کارهاي عجيب و غريبش براي ايفاي نقش همچون 30 کيلو اضافه وزن براي بازي در فيلم «گاو خشمگين»؟ باز هم بايد گفت خير. «دنيرو» چند سالي از اين نظر رکورددار بود چون «وينسنت دانافريا» با اضافه کردن 35 کيلو براي بازي در فيلم «غلاف تمام‌فلزي» سبب شد کار «دنيرو» چندان هم غريب به نظر نيايد. در حقيقت «رابرت دنيرو» سه ويژگي دارد که او را ميان بزرگان بازيگري کم‌نظير مي‌کند. نخست اينکه سبک بازي و فرورفتن او در نقش ها به گونه‌اي است که کمترين اثري از شخصيت خودش باقي نمي‌گذارد، بدين‌معنا که او چنان شخصيت‌هاي جديد و متفاوتي خلق مي‌کند که در رفتار، حرکات، نگاه و سخن گفتن هيچ شباهتي با «رابرت دنيرو»ي واقعي ندارند.
از اين‌رو شخصيت‌هاي مختلف وي در فيلمها تفاوت چشمگيري باهم داشته و اثري از تکرار در آنها ديده نمي‌شود. برخلاف وي «آل‌پاچينو»، «جک نيکلسون»، «جين هاکمن» و برخي ديگر عليرغم بازي‌هاي بيادماندني‌شان، به گونه‌اي در نقش فرو مي‌روند که شخصيت شناخته شده‌شان تا حدي قابل تشخيص است. اما «آل‌کاپون» در «تسخيرناپذيران» جز شباهت ظاهري هيچگونه نقطه اشتراکي با «سام» در فيلم «رانين» ندارد. تماشاگري که چندان پيگير فيلمهاي دنيرو نيست ممکن است به هيچ وجه متوجه نشود که نقش «لويي گارا» در «جکي براون» و «ويتوکورلئونه» در فيلم «پدرخوانده2» را يک نفر بازي کرده است. «تراويس بيکل» عصبي و نچسب «گاو خشمگين» کجا و «نيل مکسالي» خونسرد و قابل اعتماد «مخمصه» کجا؟ «دنيرو» در چنان عمقي از نقش فرو مي‌رود که ديگر خود او را نمي‌بينيم و اين يکي از ويژگي‌هاي بي‌نظير بازيگري است. ويژگي ديگر بازيگري وي، سبک ميني‌ماليستي اوست، در حالي که بسياري از بازيگران با نمايش اغراق‌آميز و همه‌جانبه ويژگي‌هاي يک شخصيت، به معرفي فرد مي پردازند، دنيرو تا آنجا که مي‌تواند شخصيت را کمتر «نمايش» مي‌دهد زيرا بر اين باور است که: «ما در زندگي واقعي تلاش نمي‌کنيم احساسات‌مان را نشان دهيم بلکه بيشتر در پي پنهان کردن آن هستيم».

از اينروست که در عرصه بازيگري نيز در نمايش احساس و انديشه شخصيت‌ها از طريق حرکت، نگاه و سخن خست به خرج مي‌دهد. بهترين نمونه براي اين سبک از بازي «دنيرو» را مي‌توان در فيلم «مخمصه» ديد. اگرچه اين سبک بازيگري وي در فيلمهاي «پدرخوانده2»، «رفقاي خوب»، «رانين» و «امتياز» آشکارتر است اما به سبب قابليت مقايسه با سبک بازي متفاوت «آل‌پاچينو» در فيلم «مخمصه» بيشتر به چشم مي‌آيد. در فيلم «مخمصه» دو اسطوره بزرگ بازيگري در مقابل هم قرار مي‌گيرند: «رابرت دنيرو» و «آل‌پاچينو». دو بازيگر هم‌نسل و تحسين‌شده که پس از منتفي شدن حضور «دنيرو» در «پدرخوانده3» سرانجام در فيلم «مخمصه» توانستند در کنار يکديگر قرار گيرند. او در «مخمصه» در نقش يک خلافکار باهوش، بازي زيرپوستي درخشاني دارد و بدون هيچگونه نمايشي از بروز احساسات تنها زرنگي، هوش، تنهايي و مسئوليت پذيري «نيل» را نشان مي‌دهد. در مقابل «پاچينو» همچون هميشه بازي خوبش را از طريق تحرک دائمي، واکنش‌هاي عصبي، حرکات غلو شده و حرکت کردن دائمي چشمانش نشان مي‌دهد.
به اين ترتيب در «مخمصه» فرصت مقايسه سبک ميني‌ماليستي «دنيرو» در برابر سبک متضاد «پاچينو» فراهم مي‌شود و در نتيجه ارزش کار او بيش از پيش به چشم مي‌آيد. حتي «پاچينو» که يکي از نوابغ بي‌چون و چراي بازيگري است و اتفاقا يکي از بهترين بازي‌هايش را هم در همين فيلم -مخمصه- ارائه داده مقهور بازي دنيرو مي‌شود.

«دنيرو»يي که در نهايت خست احساساتش را نمايش مي‌دهد و فيلم را از آن خود مي‌کند. صحنه رستوران و قتل پايان فيلم «مخمصه» را به ياد آوريد، صحنه‌اي که فرصت مناسبي براي تماشاي مواجهه آنان است و اينکه چطور بازي «دنيرو» بر «پاچينو» پيشي مي‌گيرد. سومين دليل موفقيت «دنيرو» پشتکار، تلاش و نبوغ اوست. وي براي ايفاي بسياري از نقش‌هايش چنان تلاش مي‌کند که در توان کمتر بازيگري مي‌توان آن راسراغ گرفت او براي بازي در «گاو خشمگين» جداي از افزايش وزن، چندين ماه هم تمرينات سخت ورزشي انجام داد تا بتواند بخوبي نقش يک بوکسور را ايفا کند.
وي براي بازي در فيلم «شکارچي گوزن» ساخته «مايکل جيمينو» مدتها با کارگران اوهايو زندگي کرد، با آنها در رستوران نشست و به خانه‌هايشان رفت تا ويژگي‌هاي رفتاري و گفتاري‌شان را بياموزد.
حتي به خاطر نقش کوتاهي که در فيلم «دار و دسته‌اي که نمي‌توانست شليک کند» با هزينه خود به ايتاليا رفت تا راجع به گروهي خاص تحقيق کند. پيش از آغاز فيلمبرداري «کازينو» کت و شلوار و جليقه مي‌پوشيد، در استوديو با تفاخر راه مي‌رفت و با خود مي‌گفت: «من مالک اينجا هستم،» حکايت وسواس‌هاي بيش از حد او هنگام ساخت فيلم، نيز زبانزد کارگردانان است. «دنيرو» به سبب سابقه تئاتري‌اش بشدت به تمرين و روخواني فيلمنامه معتقد است و هنگام فيلمبرداري هم به هر نتيجه‌اي رضايت نمي‌دهد. نماهاي او (به درخواست خودش) به برداشت‌هاي بسيار مي‌انجامد تا سرانجام احساس کند که بهترين بازي ممکن را ارائه داده است. اين تلاش و سختگيري در کنار استعداد فراوان وي، «دنيرو» را در فهرست بزرگترين بازيگران تاريخ سينما جاي داده است. بسياري از نقش‌هاي او فراتر از خود فيلمها جاودان و در يادها ماندگار شده‌اند. بسياري از جمله‌هايي که در فيلمها مي‌گويد در ذهن تماشاگران يادآور لذت تماشاي قدرت بازيگري او شده است. مثل تکرار چند باره: «با من صحبت مي‌کني؟ در فيلم «راننده تاکسي» و جمله «منو نگاه کن» در «مخمصه». دنيرو چند سالي است که در انتخاب نقش‌هايش تنوع بخشيده است. او در سال 1999 نقش «پل‌‌ويتي» را در کمدي «اين را تحليل کن» بازي کرد که به نوعي هجو شخصيت‌هاي مافيايي بود که پيش‌تر آنها را بازي کرده بود. سال بعد از آن هم نوبت به ايفاي شخصيت کارتوني رهبر بي‌باک در فيلم «راکي و بولوينکل» رسيد. به نظر مي‌رسد که در سالهاي اخير نقش‌هاي کمدي به تدريج نسبت بيشتري از شخصيت‌هايي که او ايفا مي‌کند را به خود اختصاص داده است، هر چند که بازي خوب او در نقش‌هاي کمدي سبب بروز جنبه ديگري از استعداد فراوان او مي‌باشد، اما در مقابل حضور و بازي در آثاري چون «زمان نمايش» به اعتبار «دنيرو»ي بزرگ لطمه مي‌زند. او بايد قدر موقعيت کنوني‌اش را بداند و مثل «مارلون براندو» آن را از دست ندهد. «دنيرو» هنوز هم مي‌تواند بهترين باشد و هر صحنه و فيلمي را «حتي مقابل آل‌پاچينو» از آن خود نمايد. او هنوز هم مي‌تواند -همانطور که در فيلم «مخمصه» رو به دوربين مي‌گفت- به تماشاگر بگويد: «منو نگاه کن،» دنيرو شانس همکاري با فيلمسازان صاحب‌نام و بزرگي چون «برايان دي‌پالما»، «فرانسيس فورد کاپولا»، «سرجيو لئونه»، «برناردو برتولوچي»، «مارتين اسکورسيزي» و... را داشته است. بازي دنيرو ديده نمي‌شود که فهميده مي‌شود. از اين‌رو روح سرکش و ناآرام وي -که در کالبدي به ظاهر آرام مخفي است- تماشاگر را مجذوب بازي دروني خويش مي‌کند. شايد به همين دليل او ترجيح مي‌دهد کمتر وقتش را صرف سخن گفتن کرده و نگاه کردن و خاموشي را برمي‌گزيند. او با نگاه جستجوگرش که نگاه واقعي يک بازيگر است پيرامونش را مي‌کاود.

آنچه بيشتر در آثار دنيرو به چشم مي‌خورد بازي او در «سکوت» است درست برخلاف «آل‌پاچينو».
دنيرو گفتن ديالوگ را به خوبي ريتم و ضرباهنگ مي‌شناسد به گونه‌اي که تماشاگر هيچگاه -حتي- از مونولوگ‌هاي وي خسته نمي‌شود، گويي اين مونولوگ‌ها به صورتي شعرگونه بيان شده و با حرکاتي حساب شده همراهند.
بي‌شک رابرت دنيرو بازيگر خلاقي است که باشيوه خاص کشف و شهودش در بازيگري جاودان خواهد شد و نام خود را به عنوان اسطوره‌هاي بازيگري در تاريخ سينما به ثبت خواهد رساند.
دنيرو تاکنون همواره يک احساس وصف‌ناپذير را در جريان تماشاي فيلمهايش به تماشاگر تزريق مي‌کند، تا بدان حد که مخاطب هنگام تماشاي فيلم تمامي لحظه‌ها با وي احساس همذات‌پنداري مي‌نمايد. اين در حالي است که خودش مي‌گويد: «من دوست ندارم فيلمهاي خودم را نگاه کنم و هنگام تماشاي آنها به خواب مي‌روم».

-------------------------------
فيلمشناسي:
سه اتاق در منهتن (ژان‌پير ملويل - 1965)، تبريکات (برايان دي‌پالما- 1968)، آواز سام (جان.سي. برودريک-1969)، جشن عروسي (برايان دي‌پالما، جان‌شيد- 1969)، سلام مادر (برايان دي‌پالما- 1970)، مادر تمام عيار (راجر کورمن- 1970)، جنيفر در ذهن من (نوئل بلک- 1971)، زاده براي پيروزي (ايوان بيسر- 1971)، دار و دسته‌اي که نمي‌توانست شليک کند (جيمز گلدستون- 1971)، طبل را آهسته بزن (جان.دي. هانکوک- 1973)، خيابان‌هاي پايين‌شهر (مارتين اسکورسيزي- 1973)، پدرخوانده 2 (فرانسيس فورد کاپولا- 1974)، راننده تاکسي (مارتين اسکورسيزي 1976)، 1900 (برناردو برتولوچي- 1976)، آخرين تايکن (اليا کازان- 1976)، نيويورک، نيويورک (مارتين اسکورسيزي- 1977)، شکارچي گوزن (مايکل جيمينو- 1978)، گاو خشمگين (مارتين اسکورسيزي- 1980)، اعترافات واقعي (اولوگراسبارد- 1981)، سلطان کمدي (مارتين اسکورسيزي- 1983)، روزي روزگاري در آمريکا (سرجيو لئونه- 1984)، سقوط در گرداب عشق (اولوگراسبارد- 1984)، برزيل (تري گيليام- 1985)، ماموريت (رولند جافي- 1986)، قلب فرشته (آلن پارکر- 1987)، تسخيرناپذيران (برايان دي‌پالما- 1987)، گريز نيمه‌شب (مارتين برست- 1988)، چاقوي ضامن‌دار (ديويد.‌هيو.‌جونز- 1989)، ما فرشته نيستيم (نيل جردن- 1989)، استنلي وآيريس (مارتين ريت- 1990)، رفقاي خوب (مارتين اسکورسيزي- 1990)، بيداري‌ها (پني مارشال- 1990)، در مظان جرم (ايروين وينکر- 1991)، بک درافت (ران هاوارد- 1991)، تنگه وحشت (مارتين اسکورسيزي- 1991)، معشوقه (بري پويمس- 1992)، شب و شهر (ايروين وينکو- 1992)، سگ هار و‌گلوري (جان.مک. ناگتون- 1993)، زندگي اين پسران (مايکل کيتون جونز- 1993)، داستان برانکسي (رابرت دنيرو- 1993)، فرانکشتاين (کنت برانا- 1994)، کازينو (مارتين اسکورسيزي- 1995)، مخمصه (مايکل‌مان- 1996)، هواخواه (توني اسکات- 1996)، خوابگردها (بري لوينسون- 1996)، اتاق ماروين (جري زيک- 1996)، قلمرو پليس (جيمز مگنولد- 1997)، جکي براون (کوئنتين تارانتينو- 1997)، سگ را بجنبان (بري لوينسون- 1997)، آرزوهاي بزرگ (آلفونسو کورئون- 1998)، رانين (جان فرانکن هايمر- 1998)، اين را تحليل کن (هارولد رامس- 1999)، کامل (جول شوماخر- 1999)، ماجراهاي راکي و بولونيکل (دس مک‌آنو- 2000)، مردان افتخار (جورج تيلمن جرارد- 2000)، ملاقات والدين (جي روچ- 2000)، پانزده دقيقه (جان هرتزفيلد- 2001)، امتياز (فرانک اوز- 2001)، زمان نمايش (تام‌دي - 2002)، شهر کنار دريا (مايکل کيتون‌جونز- 2002)، موهبت الهي (نيک هالم- 2004)، افسانه کوسه (بيپ برگران، ويکي جانسون- 2004)، ملاقات فاکرز(Fokers) (جي،روچ- 2004)، پل سن لوئيس ري (مگ گوسکان- 2004)، پنهان کن و بجوي (جان پولسون- 2005)، چوپان خوب (رابرت دنيرو- 2006، در مرحله پيش توليد)، يکشنبه شب دوست داشتني (جاناتان گلازر- 2006، در مرحله پيش‌توليد).


 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: شنبه 4 خرداد 1387 ساعت 22:08
 
   
 
نام کامل: Kong-Sang Chan (کونگ سنگ چان)

تاریخ تولد: 7 آوریل 1954

محل تولد: هنگ کونگ

نام همسر: (Feng-Jiao Lin اول دسامبر 1982 – تا کنون)

فرزند: Jaycee Chan متولد 3 دسامبر 1982

اسامی مستعار:

Y'uen Lo
Sing Lung
Pao Pao

قد: 174 سانتی متر

این بازیگر معروف هنگ کنگی سال های زیادی به سختی تلاش کرد تا اینکه توانست به خاطر هنرهای رزمی که آموخته بود به موفقیت های بین المللی در سینمای هنگ کنگ دست یابد.

جکی چان در 7 آوریل 1954 در هنگ کنگ متولد شد و پدر و مادرش چارلز و لی لی چان نام داشتند. در اوایل دهه ی 1960 خانواده او به شهر "کنبررا" از کشور "استرالیا" مهاجرت کردند. جکی چان جوان در یادگیری دروس در مدرسه نتوانست موفقیتی کسب کند به همین دلیل پدرش او را به مدرسه اپرا شهر "پیکینگ" –زادگاه جکی- فرستاد. چان در آکروبات بازی، آواز خواندن و هنر های رزمی بر دیگران برتری داشت به طوری که سرانجام عضو گروه نمایشی "Seven little fortunes" شد و از آنجا دوستی او با رزمی کاران و بازیگرانی همچون Summo Hung, Kam-bo و Biao Yuen شروع شد. پس از مدتی چان به "کنبرا" برگشت برای کار کردن و همچنین دیدن خانواده اش اما باز هم به هنگ کنگ برگشت.

در اوایل دهه 1970 چان دو نقش در فیلم های سینمایی بازی کرد که با سوپر استار هایی همچون بروس لی و جینگ وو من همبازی بود. مانند فیلم هایی به نام "Fist of Fury"و "The Chinese Connection" در سال 1972 و فیلم Enter the Dragon از کمپانی وارنر بروس در سال 1973. چندی پس از فوت نابهنگام بروس لی جکی چان در فیلم هایی که معمولا کلمات "fist", "fury" یا "dragon" (خشم، مشت و اژدها) در نام آن ها بود بازی کرد.

چان به سرعت در فیلم های رزمی کم هزینه ای شرکت کرد و یک جهش بزرگ در اقتصاد سینمای هنگ کنگ به وجود آورد او با بازی کردن در فیلم هایی مانند فیلم Shao Lin mu ren xiang که همچنین با نام Shaolin Wooden Men نیز شناخته شده است در سال 1976 و Jian hua yan yu Jiang Nan که نام To Kill With Intrigue نیز بر آن نهاده اند در سال 1977 و فیلم های Fei du juan yun shan و Dian zhi gong fu gan chian chan که با نام های Half A Loaf of Kung Fu و Magnificent Bodyguards شناخته شده اند نیز بازی کرد که همه ی آن ها با استقبال خوبی رو به رو شدند. همچنین او با بازی کردن در فیلم Jui kuen در سال 1978 که همچنین با نام Drunken Master هم شناخته شده است، به یک اسطوره در بین هواداران فیلم های رزمی پیدا کرد. نه خیلی پس از آن، تهیه کننده ای به نام Robert Clouse جکی را به امریکا برد تا او را در امریکا به عنوان یک منبع درآمد ایجاد کند. فیلم The Big Brawl یا Battle Creek Brawl که در سال 1980 به سبک مبارزه های خیابانی در دهه ی 1940 تگزاس ساخته شد جکی را در یک فضای رقابتی قرار داد و این فیلم اگر چه جکی از نتیجه فیلم راضی نبود اما در تلاش بعدی اش توانست نامش را در امریکا بشناساند، در فیلم بعدی او با 'Burt Reynolds', Roger Moore و Dean Martin در فیلمی به نام Cannonball Run با کارگردانی Hal Needham ،همبازی شد. متاسفانه جکی در آن فیلم به عنوان یک راننده ی ژاپنی ایفای نقش کرد و مهارت های او در هنر های رزمی فقط در چند قسمت کوتاه فیلم به نمایش گذاشته شد. اما هنوز سال های خوب جکی چان اندکی دور بودند. جکی به شرق برگشت تا آنجا نیز تلاشش را بکند ... چان و کار های افسانه ای و توانایی های او در صحنه های اکشن و مبارزات شگفت انگیز او بهترین صحنه های رزمی آن زمان را به نمایش در آوردند تا در دهه ی بعد موفقیت های دیگرش را ببیند.

در سال 1983 او با Sammo Hung Kam-Bo در فیلم Wu fu xing (Winners & Sinners) همبازی شد و 'A' gai waak (Project "A", )، در 1984 در فیلم Kwai tsan tseh (Wheels On Meals) در 1985 در فیلم Fuk sing go jiu (Winners & Sinners 2) و Xia ri fu xing(My Lucky Stars 2) (Winners & Sinners 3). پس از آن جان دوباره به ایالات متحده برگشت تا در آنجا نقش دیگری را با Danny Aiello در سال 1985 در فیلم The Protector ایفا کند که فیلم برداری آن در هنگ کنگ و نیویورک بود. در همان سال او در فیلم Ging chaat goo si یا (Police Story) بازی کرد و این فیلم بر خلاف چند فیلم گذشته نمایش دهنده ی هنر رزمیش بود که طرفداران او آن فیلم را خیلی دوست داشتند. در سال 1987 او در فیلم Long xiong hu di یا The Armour of God که تحت تاثیر فیلم Indiana Jones ساخته شده بود، در طول فیلم برداری این فیلم در یوگوسلاوی او به صورت ناگهانی در طول پرش از دیوار به درخت به زمین خورد که شکستن جمجمه ی او را در پی داشت. این یکی دیگر از جراحت های جکی چان در ادامه جراحت های پیشین اش بود و او داشت تاوان کارهای ابداعی خودش را پس می داد اما به سرعت بهبود پیدا کرد تا مردم بار دیگر او را در جلوی دوربین فیلم برداری ببینند.



پس از آن فیلم های 'A' gai waak juk jaap(Project A قسمت دوم) در سال 1987،Ging chaat goo si juk jaap (Police Story 2) 1988، Ji ji (Mr Canton and Lady Rose) در سال 1989،Fei ying gai wak (Armour of God 2) در سال 1991، Ging chaat goo si 3: Chiu kap ging chaat (Police Story 3) در سال 1992 او را برای اوج گرفتن و تبدیل شدن به اسطوره خارق العاده سینمای آسیا و جهانی کردن دایره طرفدارانش کمک کردند. موفقیت در امریکا فقط گوشه ای از سخت کوشی های جکی چان بود که در سال 1995 با بازی کردن در فیلم Hung faan aau(Rumble In The Bronx) که در کانادا فیلم برداری شد که با مخلوط کردن سبک کمدی با اکشن یک فرمول پرطرفدار را در امریکا ایجاد کرد.

جکی بدون هدر دادن وقت شروع به کار کردن بر روی فیلم Ging chaat goo si 4: Ji gaan daan yam mo (Police Story 4) در سال 1996 و پس از آن فیلم Yat goh hiu yan(Mr Nice Guy) در سال 1997 و فیلم Wo shi shei (Who Am I) در سال بعد کرد که همه آن ها در سراسر جهان فروش خوبی داشتند. در سال 1998 جکی چان به بزرگ ترین کمپانی که تا آن زمان با آن کار کرده بود رفت، تا با کمدین معروف Chris Tucker در فیلم کمدی اکشن Rush Hour همبازی شود که به وسیله این فیلم جکی را به عنوان کسی که لیاقت تبدیل به ستاره شدن را دارد در ایالات متحده معرفی کنددر سال 2000 او با هنرمند بزرگ Owen Wilson در فیلم Shanghai Noon و پس از آن Shanghai Knights همبازی شد. پس از آن در سال 2001 Rush Hour 2 را ساخت.

                                                               



او در سال 2004 در فیلم Xin jing cha gu shi (New Police Story) بازی کرد و پایش را از کسی که در اوایل کارش با او مقایسه می شد، فراتر نهاد. اگر بخواهیم صادقانه قضاوت بکنیم باید بگوییم که جکی چان یک ترکیب قوی از بازیگر، کارگردان، تهیه کننده، بدل کار است.

پشت صحنه سینما او در کارهای بشردوستانه زیادی شرکت کرده است مانند کمک کردن به مدارس و دانشگاه ها در سراسر جهان. او یکی از سفیرهای UNICEF است که تلاش های زیادی برای جلوگیری از انقراض بعضی حیوانات و آلودگی هوا انجام داده است و همچنین کمک به قربانیان تسونامی اقیانوس هند.

نکاتی جالب در مورد جکی چان

همیشه نقش مثبت بازی می کند به غیر از فیلم "Ru jing cha " (Rumble in Hong Kong) در سال 1974

Kong Sang یعنی متولد شده در هنگ کنگ.

Sing Lung به معنای اژدها است.

او ترجیح می دهد تا در فیلم های کمدی اکشن بازی کند.

تا به حال 3 بار دماغش، 1 باز قوزک پایش، 1 بار جمجمه اش، هر دو گونه اش و تقریبا تمام انگشتان دستش را شکسته اند.

کلوب هواداران او به 10000 عضو هم رسید که اکثرا دختران جوان آن را تشکیل می دادند و دو تا از آن ها پس از آنکه فهمید او با زن دیگری از دواج کرده اقدام به خودکشی زد که یکی از آن ها زنده ماند.

او یک فرو رفتگی دائمی در سرش دارد که علت آن یکی از شیرین کاری هایش بوده است.

او تیم بدل کاران خودش را دارد که نام آن Sing Ga Ban یا Jackie Chan Stuntman Association است که از Andy Kai Chung Cheng, Chung Chi Li (Nicky Li) و Bradley James Allan تشکیل شده است.

بر خلاف تحصیلات رسمی کمی که او دارد، مدرک افتخاری دکترای جامعه شناسی از طرف دانشگاه Baptist هنگ کنگ به او اعطا شده است.

در صحنه های اکشن او تمامی ضربات او واقعا به هدف ها بر خورد می کنند و تمام بازیگران او لباس های مخصوصی را می پوشند تا از صدمات جدی جلوگیری شود.

او یک رابطه ی قدیمی با شرکت Mitsubishi Motors دارد و این کمپانی اکثر ماشین های فیلم های او را به او اهدا کرده است.

در سال 1976 او زیر تیغ جراحی پلاستیک رفت که پلک هایش را عمل کند تا قیافه ی غربی تری به خود بگیرد.

بعد از فیلم Shanghai Knights کمپانی تصمیم گرفت که برای جشن تولد جکی چان مراسمی بگیرد اما جکی قبول نکرد زیرا که مادرش به تازگی فوت کرده بود و در چین بین 3 تا 12 ماه فرد در حالت عزا به سر می برد اما کمپانی این جشن را گرفت و جکی هم اعتراضی نکرد چون گفت که جشن تولد یکی از رسم های مهم امریکا است.

او با بروس لی به عنوان هماهنگ کننده بدل کار کار کرده است.

یکی از دوستان Steven Seagal است.



او خواننده ی خوبی هم هست و آلبوم های زیادی نیز در آسیا به بازار عرضه کرده است و آهنگ های او در فیلم های The Young Master Project A وPolice Story وArmour of God وProject A 2 ,Police Story 2, Dragons Forever Armour of God 2: Operation CondorوTwin Dragons وPolice Story 3 وDrunken Master 2 وRumble in the Bronx وThunderbolt, Nice Guy, Who Am I?, Twins Effect, New Police Story به گوش می رسند اما نه در نسخه امریکایی آن ها.

از فیلم های مورد علاقه او می توان Gone with the Wind در سال 1939، Singin' in the Rain در سال 1952و The Matrix در سال 1999 را نام برد.



دردناک ترین مصدومیت او متحمل شدن دردی بود که بروس لی به صورت تصادفی با "نان چوک" در فیلم Enter the Dragon در سال 1973 است.

بهترین دوست Sylvester Stallone است.

تشکیلات مسیحیان –که هدفشان کمک به فقرا است- در چین را پشتیبانی می کند.

در سال 1985 در 5 فیلم نقش پلبس را بازی کرده Fuk sing go jiu )[My Lucky Stars], The Protector), Xia ri fu xing [Twinkle, Twinkle, Lucky Stars], Long de xin [Heart of Dragon], و and Ging chaat goos si [Police Story] و چان گفته که اگر بازیگر نمی شد، پلیس می شد.



گفته های جکی چان

سعی نکنید که مثل جکی چان باشید ... فقط یک جکی وجود دارد ... به جایش برید کامیپیوتر بخوانید.

من دیوونه هستم اما احمق نیستم.

من نمی خوام که یه ستاره فیلم های اکشن باشم، چون عمر ستاره فیلم های اکشن کوتاه است من می خواهم زندگی طولانی تری داشته باشم.

من قوانین کمی دارم که عبارتند از: نه صحنه ی جنسی، نه عشق بازی. بچه هایی که من رو دوست دارند نیاز به دیدن چنین چیزهایی ندارند.

من هیچ وقت نمی خواستم که "بروس لی" بعدی باشم، من همیشه می خواستم که جکی چان اول باشم.

من از خشونت متنفرم، متنفرم. چیه یکم فهمیدنش سخته؟

در امریکا بیشتر به قسمت کمدی فیلم می پردازند و در هنگ کنگ یک راست به سراغ قسمت رزمی فیلم می رویم و من نیمی از چیزهای خوب را از هالیوود و نیمی دیگر را از هنگ کنگ را گرفتم.

چند تا از حقوق های جکی چان

Rush Hour 3 (2007) ساعت شلوغی 3
$15,000,000 + 15% gross

Rush Hour 2 (2001) ساعت شلوغی2
$15,000,000+ gross points

Shanghai Noon (2000)ظهر شانگهای
$5,000,000




 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: شنبه 4 خرداد 1387 ساعت 22:16
 
   
 
نام کامل: توماس جفری هنکس
تاریخ تولد: 9 جولای 1956

محل تولد: کنکورد، کالیفورنیا، امریکا

همسر: سامانتا لویس، تاریخ ازرواج 24 ژانويه 1978 تاریخ طلاق 19 مارچ 1987 (او به علت سرطان در 12 مارچ 2002 فوت کرد.)

همسر: ریتا ویلسون، بازیگر، متولد 26 اکتبر 1958، در فیلم کمدی Volunteers با هم آشنا شدند، تاریخ ازدواج 30 آپریل 1988

دختر: الیزابت (فرزند او و لویس) متولد 1985

پسر: کُلین (فرزند او و لویس) متولد 24 نوامبر 1977، هم اکنون به شغل بازیگری معروف است.

پسر: چستر مارلُن (فرزند او و ویلسون) متولد 4 آگوست 1990

پسر: ترومن تئودور (فرزند او و ویلسون) متولد 26 دسامبر 1995

تحصیلات: دانشگاه ایالت کالیفورنیا در شهر ساکرامنتو (پایتخت کانادا)، دانشگاه Chabot در کانادا

قد: 183 سانتی متر

او در ساعت 11 و 17 دقیق صبح 6 جولای 1956 در کالیفورنیا متولد شد و در خانواده ای رشد کرد که خودش آن را "خانواده شکسته" می نامد. والدین او علمداران ایجاد قانون فسخ ازدواج در ایالت کالیفورنیا بودند. تام به خانواده های زیادی رفت از جمله خانواده هایی که بر اثر ازدواج مجدد تشکیل شده بودند. هیچ مشکلی نبود، هیچ کار بدی و هیچ اعتیاد به الکل و چیز های دیگر، فقط یک دوران بچگی گیج کننده. او هیچ تجریه بازیگری در دانشگاه را ندارد، یعنی در واقع نمی توانست در آن ها شرکت کند. او به مرکز شهر رفت و در آزمون ورودی یک گروه تئاتر شرکت کرد و پس از آن توسط کارگردان آن گروه به Cleveland دعوت شد و در آنجا دوران بازیگری او آغاز شد. در سال 1996 او برای اولین بار در پشت صحنه بود و کارگردانی را به خوبی نوشتن و بازی کردن در فیلم That Thing You Do! انجام داد.


نکات جالب در مورد تام هنگس

نیروی دریایی ایالات متحده عالی رتبه ترین مدالی را که برای افراد غیر نظامی در نظر گرفته در سال 1999 در سالروز پایان جنگ جهانی اول، به خاطر بازی در فیلم Saving Private Ryan به او هدیه داده است.


او برای بازی کردن در فیلم Philadelphia در سال 1993، 30 پوند وزن کم کرده است.
او طرفدار تیم فوتبال " Aston Villa " در لیگ انگلستان است و یک بار در تلویزیون با پیراهن این تیم حضور پیدا کرد در حالیکه پشت آن نوشته شده بود 'Hanks 1'.

او یکبار در هتل به عنوان خدمتکار کار کرده است و افراد معروفی که او کیف آن ها را حمل کرده عبارتند از: Cher، Sidney Poitier، Slappy White و Bill Withers.

در نوجوانی در ورزشگاه شهر Oakland ذرت بوداده و بادام زمینی می فروخته.

پنج فیلم مورد علاقه او عبارتند از: ,2001: A Space Odyssey (1968), The Godfather (1972)

, Fargo (1996) Elephant (2003) و Boogie Nights (1997)

او و ریتا ویلسون در کلیسای Saint Sophia

تیم بیسبال مورد علاقه او Cleveland Indians است.

The Da Vinci Code (2006)
$18,000,000 + سود حاصل از فروش

Cast Away (2000)
$20,000,000

The Green Mile (1999)
$20,000,000

Toy Story 2 (1999)
$5,000,000

You've Got Mail (1998)
$20,000,000

Saving Private Ryan (1998)
$40,000,000 + (سود حاصل از فروش و خرید سینما)

Toy Story (1995)
$50,000

Forrest Gump (1994)
$70,000,000 + (سود حاصل از فروش و خرید سینما)

The Bonfire of the Vanities (1990)
$5,000,000

The 'burbs (1989)
$3,500,000

Big (1988)
$2,000,000

Splash (1984)
$70,000

He Knows You're Alone (1980)
$800

این هم یک عکس امضا شده از تام هنکس



 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: شنبه 4 خرداد 1387 ساعت 22:20
 
   
 
نام: بهار سومخ (Bahar Soomekh)
تاریخ تولد: 30 مارچ 1975

مکان تولد: تهران، ایران

قد:165 سانتی متر

شوهر: Clayton در سال 2001 با هم ازدواج کردند و ازدواجشان تا کنون ادامه داشته است و یک فرزند دارند

    بهار سومخ در 30 مارچ 1975 در تهران، در یک خانواده یهودی ایرانی به دنیا آمد. زمانی که او 4 ساله بود یعنی در سال 1979 او به همراه والدین و خواهرش (سبا سومخ) برای فرار از انقلاب در ایران به لس آنجلس آمریکا رفتند. او در امریکا بر عقایدش ماند و تا امروز افتخار می کند که یک ایرانی یهودی است. او در یگ انستیتو آموزش دین یهود ثبت نام کرد، و همچنین در آکادمی Sinai Akiba و دبیرستان Beverly Hills نام نویسی کرد، در ضمن او در گروه ارکست مدرسه ویلون می نواخت. سپس او برای کامل کردن تحصیلاتش به دانشگاه کالیفورنیا در Santa Barbara رفت. سومخ قبل از پیگیری کردن تمام وقت حرفه بازیگری، شروع به کار کردن در یک شغل رسمی کرد و در شب به کلاس بازیگری می رفت.

    بهار در 27 سالگی بازیگری را شروع کرد، یکی از بزرگترین شانس های او بازی کردن نقش یک زن ایرانی – امریکایی به نام Dorri در فیلم Crash در سال 2004 بود. او می بایستی در این فیلم فارسی و انگلیسی را به طور روان صحبت کند و به خاطر بازی در این فیلم یک جایزه هم برد و همه بازیگران هم جایزه انجمن بازیگران را به خاطر این فیلم برجسته بردند.



بهار همچنین در فیلم Syriana که در سال 2005 ساخته شد حضور داشت و این فیلم هم جایزه ای از آکادمی دریافت کرد. بهار با بازی کردن نقش مترجم Davian در فیلم Mission: Impossible III در سال 2006 جلب توجه بیشتری کرد.



او نقش Dr. Lynn Denlon که که یک نقش اصلی در فیلم ترسناک Saw III را بازی کرد.



او همچنین نقش Margo را در سری فیلم های تلویزیونی Day Break بازی کرد.



چند تا از خصوصیات بهار سومخ

در نظر سنجی مجله people در سال 2006 او یکی از 100 زن زیبای هالیوود انتخاب شده است.

او فارسی را به طور بسیار روان صحبت می کند.

او می گوید: "اینکه من در هالیوود زندگی می کنم دلیل مناسبی نیست که من فراموش کنم که یک ایرانی یا یک یهودی هستم. یهود دین من نیست بلکه هویت من است."



 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: یکشنبه 5 خرداد 1387 ساعت 14:05
 
   
 
این هفته در سینماهای آمریکا فیلم ابرقهرمانی "مرد آهنین" Iron Man به کارگردانی جان فاواریو و با بازی رابرت دونی جونیور و گوئینت پالترو اکران شده است . داستان فیلم که بر اساس یکی از کتابهای کامیک مشهور مارول ساخته شده در مورد دانشمندی است که لباسی آهنین می سازد که به او قدرتهای فوق بشری مانند پرواز را می دهد .

دریافت تریلر

فیلم موفق شد در سه روز نخست اکرانش ۱۰۲ میلیون دلار فروش کند .



 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: یکشنبه 5 خرداد 1387 ساعت 14:06
 
   
 
فيلم ابرقهرمان \ Superhero Movie

نويسنده و کارگردان: کريگ ميزين. موسيقي: جيمز ال. ونيبل. مدير فيلمبرداري: تامس ئي. آکرمن. تدوين: اندرو اس. ايزن، کريگ هرينگ، دن اسکالک. طراح صحنه: باب زيمبکي. بازيگران: دريک بل[ريک ريکر/دراگن فلاي]، سارا پاکستون[جيل جانسون]، کريستوفر مکدانلد[لو لندرز/ Hourglass]، لزلي نيلسن[عمو آلبرت]، جفري تمبور[دکتر وايتباي]، برنت اسپينر[دکتر استورم]، ماريون راس[عمه لوسيل]، کوين هارت[تري]، رايان هنسن[لنس لندرز]، تريسي مورگان[آقاي زاوير]، رجينا هال[بانو زاوير]، کيت ديويد[کارلين]، پاملا آندرسون[دختر نامرئي]، کريگ بيرکو[ولورين]. 85 دقيقه. محصول 2008 امريکا. نام ديگر: Superhero!.

ريک ريکر، که به والدينش را در کودکي از دست داده، نزد عمو آلبرت و عمه لوسيل زندگي مي کند. هيچ کس در دبيرستان او را دوست ندارد و عملاً يک بازنده تمام عيار است. تا اينکه در يک بازديد از آزمايشگاهي علمي، ريک توسط سنجاقک گزيده شده و صاحب قدرت هاي غير عادي مي شود. ريک تصميم دارد از اين قدرت ها براي انجام کارهاي خوب و به دست آوردن جيل جانسون دختر همسايه که سخت شيفته اوست، استفاده کند. همزمان لو لندرز حامي مالي آزمايشگاه که به شدت بيمار و در آستانه مرگ است، پروژه اي مخفي را هدايت مي کند. او پس از اينکه تصميم مي گيرد دستگاه ساخته شده را روي خود امتحان کند، معالجه شده و با گرفتن زندگي ديگر انسان ها قادر به ادامه حيات مي شود. خيلي زود لندرز تحت نام ساعت شني شهرتي منفي پيدا مي کند، چون او بايد براي زنده ماندن هر چه بيشتر بکشد. همين امر سبب مي شود تا راه او و ريک ريکر که اکنون با پوشيدن لباسي سبز رنگ و با نام سنجاقک شهرتي در تاديب خلافکاران يافته، با هم تلاقي کند...

چرا بايد ديد؟

کريگ ميزين متولد 1971 بروکلين، نيويورک است. با نوشتن فيلمنامه RocketMan در 1997 وارد سينماي آمريکا شده و با دومين فيلمنامه اش Senseless در سال بعد شهرتي اندک کسب کرد. دو سال بعد براي ساختن استثنايي ها روي صندلي کارگرداني نشست. ولي عمده شهرتش را با نوشتن قسمت هاي سوم و چهارم فيلم ترسناک نزد تماشاگران ساده پسند اين نوع کمدي ها به دست آورد. دومين تجربه کارگرداني او بعد از هشت سال همين فيلم ابرقهرمان است که تهيه کنندگي و نوشتن فيلمنامه آن را نيز بر عهده داشته است.

اگر مجموعه فيلم ترسناک را ديده باشيد، با نوع شوخي هاي آن آشنا هستيد. اگر از اين شوخي ها خوش تان آمده، هجويه تمام عيار، 35 ميليون دلاري و حتي عاميانه و هرزه درايانه ميزين بر فيلم اسپايدرمن و کمي تا قسمتي مردان ايکس را خواهيد پسنديد. بديهي است چنين فيلمي که ريشه در فرهنگ آمريکايي و شوخي هاي سخيف رايج در آن ديار دارد، براي بسياري جالب توجه باشد. مخصوصاً اگر دو فيلم مورد ارجاع سازندگانش را ديده باشد، اين شوخي ها برايش جذاب تر خواهند بود. دست انداختن اسطوره هاي معاصر نيز يکي از آن کارهايي است که در سال هاي اخير در هاليوود به شدت رايج شده و بعد از درخشش هر فيلم يا قهرماني بلافاصله هجويه و نقيضه آن روانه سينماها مي شود. اين پديده در نگاه اول مي تواند نشان دهنده طرز نگاه کاسبکارانه هاليوودي ها به هر پديده هنري/فرهنگي باشد، اما با کمي تعمق مي شود سويه ديگر را نيز ديد، يعني تماشاگران اين گونه فيلم ها که به دست انداختن هر چيزي مي خندند. البته در مورد فيلم ابرقهرمان اين اتفاق تکرار نشده و بازخورد مناسبي در گيشه نيافته است. البته اين امر ناشي از فروکش کردن تب اين نوع هجويه سازي ها يا عدم قبول شان در ميان تماشاگران نيست، بلکه ناشي از ملاط اندک افزوده شده به پيرنگ منبع ارجاع آن است. ميزين فيلمساز قابل اعتنايي نيست و در اين فيلم نيز تمامي هم و غم خود را معطوف نوشتن شوخي هاي پايين تنه اي-مخصوصاً براي عمو فرانک که نيلسن نقش وي را بازي مي کند و سابقه ايفاي چنين نقش هايي را در دارد- يا استفاده مکرر از گوز که مدتي است سکه رايج صحنه هاي کميک فيلم هاي عامه پسند شده است. يقيناً چنين دستمايه اي اگر در دستان برادران زوکر که پيشکسوت اين کار هستند، قرار مي گرفت شايد نتيجه بهتري حاصل مي شد. اما در شکل فعلي فقط براي ساعتي خنده سطحي و سپس فراموشي مناسب تر است. شايد بدها هيچ کدام از شوخي هايش را به خاطر هم نياوريد!
ژانر: اکشن، کمدي، علمي تخيلي، مهيج.


 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: یکشنبه 5 خرداد 1387 ساعت 14:11
 
   
 

وقايع نامه اسپايدرويک \ The Spiderwick Chronicles

کارگردان: مارک واترز. فيلمنامه: کاري کيرک پاتريک، ديويد برنبائوم، جان سيلز بر اساس کتابي از توني دي ترليزي و هالي بليک. موسيقي: جيمز هورنر. مدير فيلمبرداري: کاليب دشانل. تدوين: مايکل کان. طراح صحنه: جيمز دي. بيزل. بازيگران: فردي هايمور[جرد/سايمون]، مري لوئيز پارکر[هلن]، نيک نولتي[مولگارت]، سارا بالجر[مالوري]، اندرو مک کارتي[ريچارد]، جوآن پلورايت[عمه لوسيندا]، ديويد استراتيرن[آرتور اسپايدرويک]، هاگسکوئل[ست روگن]، تيمبلتاک[مارتين شورت]. 107 و 97 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: The Spiderwick Chronicles: The IMAX Experience.

هلن گريس که به تازگي از شوهرش جدا شده، به همراه پسران دوقلويش جرد و سايمون و دختر بزرگش مالوري به خانه اي قديمي در املاک اسپايدرويک- متعلق به عمه لوسيندا- اثاث کشي مي کنند. در شب اول اقامت شان در خانه جديد، مالوري پشت ديواري کاذب يک آسانسور کوچک و يک کليد عجيب پيدا مي کند. جرد با استفاده از آسانسور و کلي به اتاقي مخفي راه پيدا مي کند که متعلق به صاحب قديمي خانه آرتور اسپايدرويک است. جرد با استفاده از کليد صندوقي را باز کرده و نوشته هاي آسپايدرويک را مي يابد. کتابچه اي که حاوي اسرار سرزمين پريان است و اسپايدرويک طي ياداشتي از يابنده خواسته تا محتويات خطرناک کتاب را نخواند. اما جرد اخطار را ناديده گرفته و مهر از کتاب برمي گيرد. مدتي بعد جرد با موجود کوتوله اي به نام تيمبلتاک برخورد مي کند که از موجوداتي کوچک و معمولاً نامرئي با وي سخن مي گويد و اينکه موجودي پليد به نام مولگارت در صدد دستيابي به کتابچه اسپايدرويک است تا بر تمامي سرزمين پريان حکمراني کند. اسپايدرويک سال ها قبل ناپديد شده، اما قبل از رفتن حصاري جادويي پيرامون خانه براي حفاظت از دخترش تعبيه کرده است. جرد موضوع را با برادر و خواهرش در ميان مي گذارد، اما آنها حرف هاي جرد را جدي نمي گيرند. تا اينکه سيمون توسط گابلين هاي شرور مولگارت دزديده و به اسارت گرفته مي شود. همزمان جرد با گابليني خوش قلب و دشمن مولگارت به نام هاگسکوئل آشنا مي شنود. مولگارت سايمون را رها م يکند تا کتابچه را براي وي بياورد. اما جرد و مالوري او را از کار برحذر مي کنند و در نتيجه با حمله گسترده گابلين ها به خانه روبرو مي شوند. به نظر مي رسد تنها کسي که مي تواند به آنها کمک کند وارث خانه، يعني لوسيندا دختر سالخورده اسپايدرويک است. اما عمه لوسيندا به آنها مي گويد تنها راه نجات آنها يافتن آرتور اسپايدرويک است...

چرا بايد ديد؟

مارک استفن واترز متولد 1964 کليولند، اوهايو آمريکاست. از سال 1997 با نوشتن و کارگرداني فيلم خانه تفاهم شروع به کار کرد. خانه تفاهم در جشنواره سندنس با نامزدي جايزه داوران و بعدها در جشنواره هاي شيکاگو و ديوويل خوش درخشيد. اما دو فيلم بعدي او کمدي درام هاي معمولي بودند که توجه کسي را جلب نکردند. تا اينکه در سال 2004 واترز با ساختن دختران شرور توانست آب رفته را به جوي بازگرداند و اولين جوايزش را نيز دريافت کند. دختران شرور نيز يک کمدي درام به شدت زنانه بود که هفت جايزه از جشنواره هاي آمريکايي مانند انتخاب نوجوان ها و MTV Movie Awards به دست آورد و موقعيت او را در ميان تهيه کنندگان تثبيت کرد. فيلم بعدي وي که در همين صفحات معرفي شد همچون بهشت نام داشت که يک کمدي عاشقانه ٥٨ ميليون دلاري با مايه هاي ماوراء الطبيعه و شباهت هاي فراوان با روح- ديويد زوکر- بود. فيلم جدا از فروش معقول توانست ستايش منتقدان را به خاطر بازي هنرپيشگانش، مخصوصاً مارک روفالو، کسب کند. وقايع نامه اسپايدرويک ششمين فيلم بلند واترز است که با بودجه اي سنگين در حدود 90 ميليون دلار ساخته شده و در طول مدت کوتاهي که از نمايش آن مي گذرد 70 ميليون دلار در سينماهاي آمريکا به دست آورده است.

فيلم بر اساس مجموعه پنج جلدي کتاب هاي محبوب نوجوان به همين نام نوشته توني دي ترليزي و هالي بليک ساخته شده است. اولين جلد اين مجموعه در سال 2003 منتشر شد و چهار جلد ديگر در همين سال و سال بعد راهي بازار شدند. در سال 2007 و 2008 نيز دو جلد تازه تحت عنوان فراسوي روزنگار اسپايدرويک به چاپ رسيد. فيلم هر چند تفاوت هايي اندک با اين مجموعه دارد و بيشتر روي حوادث جلد چهارم آن متمرکز شده، تا امروز نقد هاي خوبي از سوي منتقدان آمريکايي دريافت کرده است.

با اين حال فيلم از سه گانه ارباب حلقه ها يا قطب نماي زرين و حال و هواي حماسي آنها-حتي هري پاتر- دور است و در نتيجه بر خلاف آنها چندان جايي در ذهن ها اشغال نخواهد کرد. با اين واترز ماجراهايي قابل حدس را به شيوه اي هوشمندانه پشت سر هم روايت کرده و تماشاگر را مجذوب فيلم يم سازد. شخصاً فيلم را يک سرگرمي زيبا و آبرومندانه براي نوجوانان ارزيابي مي کنم که جلوه هاي ويژه رايانه اي قابل قبولي نيز دارد، اما جادوي آن مقداري اندک است. ستاره اصلي فيلم بي تعارف فردي هايمور است که قبلاً او را در فيلم هاي چارلي و کارخانه شکلات سازي و آرتور و آدم کوچولوها ديده بوديم. بازي او در نقش دو برادر دوقلو بسيار باور پذير است. فيلم تا اين لحظه فروش جهاني 150 ميليون دلار را نيز پشت سر گذاشته و بدون شک يکي از موفق ترين فيلم هاي نوجوان در سال 2008 خواهد بود.
ژانر: ماجرايي، خانوادگي، فانتزي، مهيج.



 
     
 

Mahsa
 
 
ارسال: یکشنبه 5 خرداد 1387 ساعت 14:12
 
   
 

روز قيامت \ Doomsday

نويسنده و کارگردان: نيل مارشال. موسيقي: تايلر بيتس. مدير فيلمبرداري: سام مک کوردي. تدوين: اندرو مک ريچي، نيل مارشال. طراح صحنه: سايمون باولز. بازيگران: رونا ميترا[ادن سينکلر]، باب هاسکينز[بيل نلسون]، آدرين لستر[نورتون]، الکساندر سيديگ[جان هچر]، ديويد اوهارا[مايکل کاناريس]، ملکوم مکداول[کين]، کريگ کانوي[سول]. 105 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، آمريکا، آفريقاي جنوبي.

ويروسي مرگبار در بريتانيا شيوع پيدا کرده و جان ميليون ها انسان را مي گيرد. دولتمردان براي جلوگيري از گسترش بيشتر ويروس، با اتخاذ سياستي غير انساني بخش جنوبي کشور-اسکاتلند- را قرنطينه افراد آلوده اعلام کرده و پس از کشيدن ديواري فلزي در سراسر شبه جزيره در قسمت شمالي آن ساکن مي شوند. سي سال بعد، ويروس کشنده بار ديگر در شهرهاي بزرگ ظاهر مي شود. تنها راه اعزام گروهي از مامورين زبده به آنسوي ديوار فلزي و داخل قرنطينه است. چون اطلاعات موثقي در باب نجات برخي انسان ها در آن قرنطينه به دست آمده است. سرپرستي اين گروه به عهده ادن سينکلر است که سي سال قبل هنگام شيوع ويروس مرگبار، مادرش را از دست داده و اينک قاتلي بي رحم در خدمت سيستم است. گروه از ديوار عبور کرده و در اولين توقف شان در گلاسکو با گروهي از اوباش آدم خوار به رهبري سول برخورد کرده و تعدادي از نفرات کشته مي شوند. سينکلر به همراه تني چند و دختري به نام کالي که يکي از نجات يافتگان ويروس به شمار مي رود، بعد از کشتن دوست دختر سول از آنجا مي گريزد. اما مدتي بعد همگي به دام کسي مي افتند که گفته مي شود واکسن ضد ويروس را کشف کرده است: دکتر کين، کسي که سينکلر و افرادش براي يافتن او پا در راه اين ماموريت نهاده بودند. اما کين با افرادش که همگي زره هاي فلزي قديمي بر تن دارند، در يک قلعه زندگي مي کند. و از همه مهم تر کين به زندگي کساني که آن سوي ديوار زندگي مي کنند هم اهميتي قائل نيست. همزمان در آن سوي ديوار، نخست وزير هچر نيز آلوده شده و خودکشي مي کند. معاون وي کاناريس جاي او را مي گيرد، اما جنگ قدرت ميان او و رئيس سينکلر به نام بيل نلسون نيز شکل گرفته است. سينکلر موفق مي شود از چنگ کين و افرادش گريخته و بعد از رويارويي مجدد با سول، دختر نجات يافته را تحويل کاناريس بدهد.

چرا بايد ديد؟

يک فيلم پسا آخرزماني ديگر و اين بار با طعم اسکاتلندي!
روز قيامت يک فيلم علمي تخيلي و آينده نگرانه است. چيزي در سبک و سياق اهريمن مقيم که در آينده اي نزديک رخ مي دخد. بار ديگر پس از 28 روز و 28 هفته، انگلستان صحنه شيوع ويروسي کشنده شده و شکل هاي قديمي زندگي جمعي نيز در آن ظاهر مي شود. مانند زندگي فئودالي کين دانشمند سابق که شخصيتي شاه لير گونه هم دارد و به گفته کارگردانش از روي شخصيت کورتز در رمان دل تاريکي جوزف کنراد گرفته شده است. مارشال دوست داشت اين نقش را کانري بازي کند، اما ظاهراً کانري نپذيرفته، ولي در عوض سازمان گردشگري اسکاتلند با آغوش باز مقداري از هزينه فيلم را تقبل کرده است.

مارشل مدتي قبل گفته بود که دليل رو آوردنش به ترسناک سازي علاقه سرمايه گذاران به اين ژانر است، چون راهي مطمئن براي پول در آوردن محسوب مي شود. به همين خاطر اين بار بودجه اي متناسب با داستان فيلم در اختيار وي گذاشته شده تا اداي ديني به فيلم هاي دوران نوجواني اش بنمايد. فيلم هايي مانند مکس ديوانه و فرار از نيويورک، اما به نظر مي رسد اين بار بر خلاف دو فيلم پيشين بخت چندان با مارشال يار نبوده است.

بازيگر اصلي فيلم کوشيده تا پا جاي پاي کساني چون سيگورني ويور، آنجلينا جولي، کيت بکينسل و ميلا يوويچ بگذارد، اما سرماي چهره اش اجازه همذات پنداري که سهل است، حتي همراهي با وي را نمي دهد. فيلمنامه نيز با وجود تلاش هاي مارشال در سکانس مربوط به قلعه کين اندکي باسمه اي و ناهمرنگ با ديگر قسمت هاي فيلم ديده مي شود. پانک هاي گلاسکويي که قسمت عمده اي از زد و خوردهاي قهرمان مونث فيلم به آنها اختصاص داده شده، چهره هايي پذيرفتني تر و آخر زماني تر دارند و مخوف تر هم ديده مي شود. کساني که به آدمخواري روي آورده اند.

روز قيامت بر خلاف دو فيلم پيشين مارشال چندان از قالب ژانر رها نشده و نکته بديعي ندارد. اين فيلم مي توانست در دهه 1980 ساخته باشد و با حضور قهرمان مذکر تا کابوس هاي پس از جنگ اتمي ميان دو ابرقدرت شرق و غرب را رنگي تازه ببخشد. فيلم کمي نوميد کننده و ديرهنگام است، اما دوستداران آثار مارشال دلايل کافي براي تماشاي آن خواهند يافت. شخصاً حضور دو بازيگر کار کشته چون مکداول و هاسيکنز مرا جذب فيلم کرد، شما هم دلايل خودتان را جست و جو کنيد!

[براي کسب اطلاعات بيشتر درباره اين فيلم مي توانيد به مصاحبه با کارگردان آن در همين شماره مراجعه کنيد]
ژانر: اکشن، درام، علمي تخيلي، مهيج.