انجمن های گفتگو » عمومي » شعر و ادبيات - شعر و مطالب عاشقانه
Rohyshetane
 
 
ارسال: جمعه 1 شهریور 1387 ساعت 22:53
 
   
 

دست خودت نيست می دونم

وقتی که تنهایی میاد حس می کنم که بی کسم
ترانه هام می سوزنو بریده می شه نفسم
ثانیه ها نمی گذرن هیچ موقع فردا نمی یاد
دلم می گه زندگی رو با این همه درد نمی خواد
بسه آخه چقدر می خوای منو به بازی بگیری
کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بمیری
بی رحمی عادتت شده دست خودت نیست می دونم
آخر یه روز می ری من تو حسرت تو می مونم
دست خودت نیست می دونم
لعنت به اون دل سیاه نفرین به این بخت بدم
سیاه شده روزو شبم اسیرودربدر شدم
قصه ي مارو هرکسی می خونه می گه شاعرن
واسه نوشتن دروغ دستاش همیشه حاضرن
بسه آخه چقدر می خوای منو به بازی بگیری
کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بمیری
بی رحمی عادتت شده دست خودت نیست می دونم
آخر یه روز می ری من تو حسرت تو می مونم



 
     
 

Rohyshetane
 
 
ارسال: جمعه 1 شهریور 1387 ساعت 23:01
 
   
 
با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب
یادته گفتی بهم :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مُرد
دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد
یادته گفتی بهم
اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا   
که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو
اومدم آهسته
نرم تر از پر قو
خسته از دوری راه خسته و چشم براه
یادته گفتی بهم
عاشقی یعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی
چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا بشه
آره تنها باشه
یار غم ها باشه
یادته می گفتی
گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهائیمان تازه شود
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه
صاحب یک نفسه
نیست که تازگی بده ، این دل تنهائی من
پس کجاست اون قفس شقایقت ، منو با خودت ببر با قایقت
راستی می گفتی
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
آره کاشکی دلشون شیدا بود
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.
            


 
     
 

Rohyshetane
 
 
ارسال: جمعه 1 شهریور 1387 ساعت 23:13
 
   
 
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت...

هيچوقت عشق رو گدايي نکنيد آخه هيچوقت چيز باارزشي به گدا داده نميشه!!!اينو مطمن باشيد.

ما و مجنون درس عشق از يك اديب آموختيم
او به ظاهر گشت عاشق ، ما به معني سوختيم . . .


 
     
 

atiyeh
 
 
ارسال: پنجشنبه 14 شهریور 1387 ساعت 16:23
 
   
 
يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد؛ خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و ازآسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...

يادم باشد با سنگ هم لطيف رفتار كنم؛ مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست بدارم

يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم ونترسانم



 
     
 

atiyeh
 
 
ارسال: پنجشنبه 14 شهریور 1387 ساعت 16:26
 
   
 
يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد؛ خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و ازآسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...

يادم باشد با سنگ هم لطيف رفتار كنم؛ مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست بدارم

يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم ونترسانم

يادم باشد كه زنده ام!


 
     
 

Alborz
 
 
ارسال: پنجشنبه 14 شهریور 1387 ساعت 16:39
 
   
 
شاخه گلی شکسته تو دسته تو اسیرم

اگه نیایی تو پیشم یه وقت دیدی میمیرم

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

یادم دادی بسوزم... دارم می سوزم...دارم می سوزم

اشکه چشامو دیدی بگو به چی رسیدی

قسم به بی قراریت مردم از چشم انتظاریت

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

می دونی که دوست دارم

واسه اینه که دل می سوزونی تو

گفتم بهت دوست دارم

اما حالا من پشیمونم

برو به درک برو به درک برو به درک

برو به درک...






 
     
 

atiyeh
 
 
ارسال: دوشنبه 18 شهریور 1387 ساعت 13:46
 
   
 
حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه.

و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت
چگونه معنا می شود.

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است
آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را
از دست می دهد.

با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد
و آسان هدر شود.

هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای.

و هر گز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری.

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد.

و هراسی به خود راه مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است.

برخیز و بی هراس خطر کن،
در هر فرصتی بیاویز.

و هم بدینسان است که به مفهوم « شجاعت»
دست خواهی یافت.

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که
هر چه بیشتر ارزانی داری
سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری
آسان تر از کف رود

پروازش ده تا که پایدار بماند.

رؤیاهایت را فرومگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد.

از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب
نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی.

زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست


 
     
 

Teransmiter
 
 
ارسال: یکشنبه 24 شهریور 1387 ساعت 20:14
 
   
 
خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا

در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان

ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند

به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند



 
     
 

Teransmiter
 
 
ارسال: یکشنبه 24 شهریور 1387 ساعت 20:15
 
   
 
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ،کمي بي ... ،

کمي از يادها رفته...خدا هم ترک ما کرده ،

خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

که شايد هم به جرم آن ،غريبي و جدايي هست...؟؟؟



 
     
 

Teransmiter
 
 
ارسال: یکشنبه 24 شهریور 1387 ساعت 20:16
 
   
 
عقل را با عشق آمد روبرو باز شد در بینشان این گفتگو عقل گفتا من زتو والاترم من زتو بالاترم والاترم گر نباشد عقل ره گم میشود از كژی مردم چو كژدم می شود چشمه های علم و حكمت از من است راه توفیق سعادت از من است نوح راه بندگی از من گرفت خضر آب زندگی از من گرفت من به لقمان درس حكمت داده ام من به یوسف تاج عزت داده ام گر نباشد عقل یك عاقل مجو هر كی بی عقل است انسانش مگو عشق آمد بی محابا در سخن گفت نتوانی شوی همراه من راه من راهیست بی پایان و سخت لب فرو بر بند نه بر بند رخت من در این عالم قضایا دیده ام خود عجائب ماجراها دیده ام عقل آدم كه بر او كردی مدد گندمی او را زجنت دور كرد آدمی عشق خدا گر داشتی كی به دندان گندمی بر داشتی عشق نشناسد هراس و بیم را عشق پرورده است ابراهیم را با خلیل الله عشق ان می كند عشق آتش را گلستان می كند نوح حرف عشق با دل می زند زان سبب لنگر به ساحل می زند از ازل با عشق بازان بوده ام با همه تاریخ سازان بوده ام عشق گر اندر دل لیلا نبود او زهاجر برتر و بالا نبود عشق انسان را فدایی می كند عشق مكتب را خدایی می كند عشق پیكر می دهد سر می دهد عشق یك شش ماهه اغر می دهد عقل می گفتا حسینا كند رو عشق می گفتا حسینا تند رو عقل گفتا این سه ساله دخترت عشق گفتا رو به سوی داورت عقل گفتا پیش پایت آتش است عشق گفتاهر چه پیش آید خوش است عشق را با عقل سنجیدن خطاست عقل چون بی عشق باشد بی خداست