Administrator
 
 
ارسال: یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 14:33
 
   
 
با عرض سلام خدمت دوستان بی همتایی
اینم از تاپیک مشاعره بی همتا...

نکته:
۱. شعرتون باید با آخرین حرفی که در ارسال قبلی خاتمه یافته شروع بشه
۲. نباید دو ارسال پشت سر هم داشته باشین

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

ویرایش توسط Administrator - یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 23:24


 
     
 

Rohyshetane
 
 
ارسال: یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 22:05
 
   
 
روزی من
درخت افشانی خواهم شد
میان شهر...
سایه‌ میگسترانم
رهگذران خسته‌ را
تا بیاسایند
درسایه‌سار
شاخه‌ و برگهایم
و بر زمین نهند
بار سنگین اندوه یک روز خسته‌ را.
همشهریان خوب و مهربان
با کلامی که‌ از آن
عطر صمیمیت میتراود

ویرایش توسط Rohyshetane - یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 23:53


 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 23:45
 
   
 
در بحر کمال از پی گوهر باش///همصحبت دوستان دانشور باش
با دانشمند چون فتادت سرو کار///در خدمت او مطیع و فرمانبر باش



 
     
 

Rohyshetane
 
 
ارسال: یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 23:59
 
   
 
شکوه نوبهار من           صدا نمیزند مرا

همیشه ماندگارمن        مرا نمیزند صدا

بدون فکر هرکسی        تحمل هنوز ها

زوال ذهن کهنه ام        طنین تلخ روز ها

تهاجم خیال من            صدای:آه ای خدا

شکوه نوبهار من            مرا نمیزند صدا...


 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: دوشنبه 20 اسفند 1386 ساعت 00:11
 
   
 
اگر جرم بخشی به مقدار جـود * نماند گنهکاری اندر وجود
وگر خـشم گیری به قدر گنـاه * به دوزخ فرست و ترازو مخواه
ز لطفت همین چشم داریم نیز * بر این بی بضاعت ببخش ای عزیز
بضاعت نیاوردم الا امید * خدایا ز عفوم مکن نا امید


 
     
 

Rohyshetane
 
 
ارسال: دوشنبه 20 اسفند 1386 ساعت 12:44
 
   
 
دل من و حرفای بچه گونه
تو باز می گی برو بابا دیوونه
شب و غم و یه آسمون ستاره
من و تو و حرفای نیمه کاره
دلم میگه که گردش زمونه اس
نگاه تو دنبال یه بهونه اس
یادم باشه بندازمت توی آب
شاید بشی ماهی من توی خواب
قلاب عشقو می ندازم توی آب
شاید به چنگت بیارم توی خواب
بیا بگرد دور دلم حسابی
منم شدم ماهیگیر قلابی
بهونه اونجاست سر اون قلابه
قلاب همون جاست سر اون مردابه
بدو زرنگ باش توی این زمونه
نگو دلم روی زمین می مونه
یه وقت نگی من بی وفایی کردم
یا که خودم دلمو هوایی کردم
تو دنبال بهونه بودی منم
فقط برات بهونه پیدا کردم


 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: دوشنبه 20 اسفند 1386 ساعت 17:26
 
   
 
می روم خسته و افسرده و زار' سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما 'دل شوريده و ديوانه خويش

می برم،تا که در آن نقطه دور'شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق'زين همه خواهش بيجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم'زتو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم'تا از اين پس نکند ياد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشک'آه، بگذار که بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه 'شايد آن به که بپرهيزم من

بخدا غنچه شادی بودم'دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس'که لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست'می روم، خنده به لب،خونين دل
مي روم از دل من دست بردار'ای اميد عبث بی حاصل


 
     
 

Rohyshetane
 
 
ارسال: دوشنبه 20 اسفند 1386 ساعت 19:49
 
   
 
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود


 
     
 

Geryoooon
 
 
ارسال: دوشنبه 20 اسفند 1386 ساعت 23:08
 
   
 

دلم دریاچه ی اندوه و درده/ نگاهم کوچه ای خاموش و سرده
ببین این لحظه های بی تو بودن/ به شهر کوچک قلبم چه کرده



 
     
 

Rohyshetane
 
 
ارسال: سه شنبه 21 اسفند 1386 ساعت 09:05
 
   
 
همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد